Home Friends Archive Other

21 octobre 2010
لیوانمو تا نیمه پر کردم و رفتم ایستادم توی بالکن. دریا دیده نمی شد اما صداش حضورش رو به آدم تحمیل می کرد. دریا بود به هرحال. تنها بودم. توی خونه ای که دوست دارم. جایی که دوست دارم. وسط زندگی ای که دوست دارم. فکر کردم هنوز دارم با قوانین خودم زندگی می کنم و همیشه کاری رو کردم که دوست دارم و جایی بودم که خواستم. ارزششو داشته. این قدر تحت تاثیر فضا بودم که چند قطره اشک هم ریختم.
بیست و هشت سالگی این جوری شروع شد.

    17:59


9 octobre 2010
ما این چند روز با آقای فیل و دوتا از دوستانمان به انزلی رفتیم و در خانه ی من ماندیم.
انزلی و شهرهای اطراف در حد مرگ باران می بارید.
ما ناهار و شام را در رستوران های انزلی و جاده ی لاهیجان- لنگرود و غیره که معروف و این ها بودند می خوردیم.
ما تا خرتناق خریدهای مهیج از قبیل سبزی ها خانگی، مربا، ترشی و غیره؛ کلوچه، کوکی، گالت، برانی و غیره؛ روغن زیتون بودار و بی بو، زیتون پرورده، زیتون و غیره می کردیم و راضی و خوشحال به منزل برمی گشتیم.
ما تا پاسی از شب به بازی ها کارتی می پرداختیم و تیم من و یکی از دوستانمان برنده ی مسابقات سه روز پیایی مقابل تیم آقای فیل و یکی دیگر از دوستانمان شد.
من به اطلاعات جدیدی در زمینه ی بازی های کارتی دست یازیدم. از این قبیل که حمام رفتن و نرفتن ربط مستقیم به برنده شدن و نشدن دارد و غیره.
ما بعد از بازی های کارتی خود را به سختی به رختخواب می رساندیم.
ما لای پنجره را باز می گذاشتیم و وسایل گرمایشی را زیاد می کردیم و زیر پتو نیز می رفتیم و در حال گوش دادن به صدای باران و دریا می خوابیدیم تا دوازده ساعت بعد که برای خوردن نهار در رستوران هایی که بلد بودیم بیدار می شدیم.
به سه تا از ما خیلی خیلی خوش گذشت و یکی از ما بسیار خودداری کرد تا سه تای دیگر را با شات گان نزند.
او قهرمان مقاومت شد.

    02:50

8 octobre 2010

HBTY
:*

    13:11