Home Friends Archive Other

31 mai 2007
تبلیغات


آلبوم منتشر نشده گروه پرسیکو کوارتت


خدا به این آقای راننده ترن کمک کنه که این همه فکر رستگاریِ ماست.

    18:27

مانیفست

این جمله ی آندره برتون رو دیشب قاطی یادداشت های هزار سال پیشم پیدا کردم:
Text automatique:عملی خودانگیخته، بدونِ موضوع مشخص و بی آنکه تحت سلطه ی عقلانیت باشد.

اون وقت ها کلی فکر کردم که یه مصداقِ عینی واسش پیدا کنم. البته واضحه که منظورم مثلن"نادیا "ی برتون نیست. یه چیزی که توی زندگی خودم باشه. واسم قابل لمس باشه.

دیشب که دوباره خوندمش، یهو به ذهنم رسید که الان عینی ترین مثالی که می تونم واسش پیدا کنم، وبلاگمه. یه نوشتار ِ خود به خودیِ مثلم.
شاید اینو بشه تعمیم داد به بقیه ی وبلاگ های شخصی و گفت که وبلاگ شخصی نوشتن به عمل ِ سورئالیستی ه. در راستای نظریه ی نوشتار خود به خودیِ آندره برتون و رفقا.
هوم؟



پ.ن: بله همان طور که از سطور بالا پیداست، من بعدِ هزار سال تو سورئالیسم موندم هنوز و مکتبِ ادبی هنریِ مورد علاقه امه همچنان.

    18:21

اطلاعیه

خب به سلامتی من و بامداد دیشب یک انجمن ِ جدید تاسیس کردیم که اسمش هست:
"انجمن حمایت از خود دیگران برداشتِ درست از حرفمان نداشته بینی"
فعلن دوتا عضو داره که طبیعتن من و بامدادیم. مهم ترین شرط عضویتش هم اینه که داوطلب بتواند اسم انجمن را تا آخر بخواند و یادش باشد که اولش چی بوده.
شرط بعدی هم که در اسمش مستتره. این که ملت از حرف های شما برداشت های اشتباه کنن. یا حداقل دچار این توهم باشید که ملت از حرف های شما برداشتِ اشتباه می کنن.
فایده ی عضویت در این انجمن اینه که می تونین با دیدن سایر آدم هایی که احساس شبیه به شما دارن، به ادامه ی زندگی امیدوار بشید. البته در صورتی که جزو افرادی نباشید که با این قضیه حال می کنن که بقیه حرف هاشون رو نمی فهمن و احساس ِ خود غیر قابل فهم بوده گی و در نتیجه خود مرموز دیده گی و خود مهم بینی دارن که اون خودش یه حکایت دیگه است و انجمن های دیگه ای میطلبه که حداقل الان در حیطه ی فعالیت های ما نیست.
قراره توی انجمن حمایت از خود دیگران برداشتِ درست از حرفمان نداشته بینی جمع بشیم و با هم حرف بزنیم و خودمون رو درک کنیم. اشکالی هم نداره که وقتی حرف می زنین اعضای انجمن هم مفهوم حرفتون رو درست درک نکنن. مهم نفس قضیه ی خود تنها ندیده گی در این امر خطیر است. متوجهین که؟ این اهداف کوتاه مدت.
اهداف بلند مدت هم تاسیس ان جی اویی خیلی فعال، فرستادن هیت هایی به کشور خارج برای تبادلاتِ فرهنگی-انجمنی، داشتن نماینده در مجلس، شورای شهر و... است. در کنار این ها هم برنامه های آموزشی برای مقابله با احساس ِ خود را دیگران نفهمیده بوده گی و افسرده گی ها ناشی از آن، علل و چگونگی، چیستی و چرایی، حکمت و فلسفه و روانشناسی بالینی و گفتار درمانی و فرنچ مانیکور.


دیگران از حرف های شما برداشت های اشتباه می کنند؟ کسی حرف شما را علیرغم تلاش هایتان نمی فهمد؟ می خواهید زندگی بهتری داشته باشید؟ به ما بپیوندید. وعده ی دیدار در انجمن حمایت از خود دیگران برداشتِ درست از حرفمان نداشته بینی.

    18:15

30 mai 2007
تبلیغات

خوردنی های غیر قابل چشم پوشی ِ این روزها


برانی ِ آس + تارتِ توت فرنگی*ِ بلنسی

البته دو مدل برانی داره آس که یکی اش شکلاتیه با یک لایه پنیر که اسمش رو گذاشتیم"چیز شکلات برانی" و منظور الان اونه. گرچه برانی ِ شکلاتی ی تنهاش هم خیلی خوبه، اما این چیز شکلات برانی، آدمو بی هوش می کنه کاملن. (بعضی دوستان مست می شن باهاش که کاری به اونا نداریم الان)

بدیه تارت توت فرنگی اینه که فقط مخصوص ِ این فصله. واِلا منو یلداهه پارسال رسمن شکل تارت توت فرنگی شده بودیم.


نکته ی جالب اینه که هر جفتش رو یه نفر درست می کنه. یه خانومی که هنوز ندیدیمش و فقط هم واسه کافه ها سفارش می زنه.


* یلداهه هنوز که هنوزه نمی تونه این اسم رو تلفظ کنه و معمولن این شکلی سفارش می ده: تورتِ تات فرنگی و یه وقت هایی هم این شکلی: توتِ تارت فرنگی و یه سری مدل های دیگه ای که هیچ کدوم تارتِ توت فرنگی نیست.

    19:49

می خواهم با عشق تو، دوستی کنم
تا پیش از شهوت
بیاموزم، محبت را
و بخشیدن را
و نه
آموخته کردن را...

غاده السمان

    19:48

این دوتا پاراگراف پایینی رو خانوم ِ جودی- معروف به بهترین شانزده ساله ی دنیا- در وبلاگش نوشته. اسم وبلاگش هست: "سن معصومیت" که علاوه بر این که کلی دچار احساساتِ نوستالژیکم می کنه(دفعه اول که دیدم اسم وبلاگش رو، جدی جدی اشکم داشت سرازیر می شد) من رو یاد فیلم های تارکوفسکی می ندازه همیشه.
و نوشته هاش رو وقتی می خونم، احساس می کنم دارم یه ترجمه ی خوب می خونم از یه اثر ِ خوب. نمی دونم متوجه منظورم هستین یا نه. بذارین این جوری بگم که انگار خانوم ِ جودی این ها رو به فرانسه نوشته بعد همون خانوم ِ جودی به شکل ِ منحصر به فردی به فارسی ترجمه کرده. یه مدلی که هم حال کنی با زبونِ فارسی اش، هم یادت نره که داری یه ترجمه می خونی.

Ma Judy, Je te fais de gros bisous et pense à toi :*

1.
و جهان را به قیمت 1000 تومان به دست آوردیم
باد می آمد حیف
بازش که کردم توی خیابان داشت در می رفت از دستم
بعدتر وصل شد به دیوار اتاق ،کنار تخت برادر کوچک
و او چه خوشحالی کرد
گفت احساس می کند که جهان در دست اوست حالا


2.
دیروز من 16 ساله شدم
جاهای دیگری اگر بودم می توانستم کارهای زیادی بکنم
شاید رانندگی،شاید خوردن مشروب
این سر دنیا اما که هستم دیروزم با پریروزم فرقی ندارد از نظر آزادی
تولد خوبی بود اما
خیلی بهتر از آنچه تصور می شد!

    19:48

یه وقت هایی آدم ها واسه اشتباهاتشون توجیهاتی می سازن که آدم جدن انگشت به دهن می مونه.

    19:39

29 mai 2007
تو، شعر می خوانی. با صدای گرفته

تو، شعر می خوانی

آیدا در آیینه

با صدای گرفته

حافظ

می خوانی

تو، شعر می خوانی

آیدا در آینه

با صدای گرفته

تو، می خوانی

لبه ی تخت می نشینم؛ چشم دوخته به حضور آرام ِ صبح پشتِ پنجره
تو... شعر می خوانی، نیمه مست

برای من

    17:43

آدم تاثیر گذارای من

این جانب، نازلی ِ آیدین اینا، دعوت شده از جانبِ خانوم سارا ،پنج شخصیت اول حقیقیِ تاثیر گذارم رو می نویسم و ذکر این نکته ضروری است که شخصیت های حقوقی- از جمله شخصیت های کتاب ها و فیلم ها و کارتون ها- خیلی بیشتر از این حرف ها هستن.


اولیش مسلمن باباهه است. بابا تا نوزده-بیست ساله گی، بتِ من بود و حتمن تاثیر گذارترین آدم زندگیم. علاقه ام به خوندن و دیدن به خاطر علاقه ی او به خوندن و دیدنه. شاهکارهای سینما رو دو نفری دیدن و بحث های سینمایی ِ بعدش، تا همیشه جزو شیرین ترین خاطره های زندگیمه. مسافرت های دونفری. سعدی و بستی فروشی ِ پشتِ ارگ. مجله ی فیلم. پینک فلوید. بیتلز. شهرام ناظری. فرهاد مهراد. فلسفه ی ملاصدرا. هایدگر. دیالکتیک. علی و مسیح و بودا و علی و علی. شهید ثالث. بیضایی. مهرجویی. تروفو. آنتونیونی. جیمز باند. پدر خوانده ها. ماجرای نیم روز. هامون. باشو. دونده. موج نو. وسترن اسپاگتی و... منطق لعنتی ِ مردانه ی من.

دومین آدمِ تاثیر گذارم آقای سرمه ایه. یاد گرفتن خیلی چیزها بی این که بخواد چیزی بهم یاد بده. تجربه کردن عمیق ترین احساسات. عشق ِ بی احساس وظیفه و دوست داشتن ِ بی چشمداشتی که فقط از آدمی مثل او برمی یاد و مهربانی و انسان دوستی بی نظیرش.

و علیرضا معتمدی، نویسنده و شاعر محبوبِ من. عشق دوره ی نوجوانی ام که بی این که روحش از وجودِ من خبر داشته باشه، جزو آدم تاثیر گذارهای زندگیمه.

بعدیش خانوم ِ اکبری ه. استاد ادبیاتِ فارسی بود و من شیفته ی قدرت حرف زدنش بودم. شیفته ی سواد و معلوماتش و شیفته ی انسانیت و تواضع ِ بی منتش. کمی از همه ی این ها اگر در وجودِ من بود، وضعم کلی بهتر بود!

و نهایتن، آقای خان داداشم که گمونم لازم نیست چیزی به این قسمت اضافه کنم :)



از اون جایی که معمولن دعوت های من ِ طفلکی ِ گناه دار رد می شن، چند نفر رو که گمونم می نویسن رو دعوت می کنم
آقای معروف به مرد مرداد، آقای بامداد، خانوم ِ سرتق ترین بچه ی عالم، خانوم ِ منتقدِ اعظم و آقای پدر ِ روحانی که البته ایشون شش تا آدم تاثیر گذار داشتن در زندگانیشون.


پ.ن: از همین جا اعلام می کنم که: تا اطلاع ثانوی، این آخرین بازی خواهد بوده که من در آن شرکت جسته ام استه.

    17:39

وااااااااای این پسر، مانولیتو، شاهکاره. این روزا یواش یواش مانولیتو می خونم که هر چه دیرتر تموم شه:


پدر بزرگم می گوید: "آه مانولیتو. تو واقعن خیلی صاف و ساده ای...-"
راست می گوید، من خوب ترین کسی هستم که تا کنون شناخته ام.


-هر قدر هم که مهربان باشی نمی توانی از این که کسی به غیر از تو پس گردنی خورده است کمی خوشحال نشوی. مخصوصن وقتی آن کس دیگر برادرت باشد. یک شادیِ عظیم است.


-اشک در چشمانم جمع شد. وقتی جونور دید دارم گریه می کنم، او هم زد زیر گریه. او بچه ای است که همیشه از من تقلید می کند. گاهی اوقات، این همه مورد تحسین ِ کسی بودن کمی سخت و دشوار است.

-می دانستیم تا مادرم در را باز کند، متوجه بوی شرابِ قرمز می شود. تو مادرم را نمی شناسی. اگر تو مثل من او را می شناختی، با من که می گویم می توان او را به عنوانِ سگ پلیس در گمرک یا ورودی فروشگاه های زنجیره ای به کار گماشت، هم عقیده بودی. حس بویایی مادرم حیرت آور است. اگر مادر نگهبان شبِ دم در کاخ سفید می شد، رییس جمهور آمریکا می توانست با خیال آسوده بخوابد.


-راستش زندگی چیز عجیبی است. یک روز همه سرت داد می زنند، هیچ کس تو را نمی خواهد و همه به تو پشت می کنند. و چند ساعت بعد همان آدم ها خودشان را برای تو به کشتن می دهند. در آن لحظات، احساس می کنی که آدم مهمی هستی و برای دیگران و به طور کلی برای بشریت، فردی ضروری به حساب می آیی.


-مادر مثل مادرانی بود که با فرزندانِ خود که به سوی جنگی ظالمانه می روند، خداحافظی می کنند. پدرم مجبور شد مرا از میانِ بازوان او بیرون بکشد. چندان آسان نبود. مادرم را می توان به جای یک هشت پا در آکواریم گذاشت. وقتی بازوانش را دور تو حلقه می زند، هرگز مطمئن نیستی که بتوانی زنده بیرون بیایی.




از سی صفحه ی اولِ مانولیتو به سفر می رود.
نوشته ی الویرا لیندو

پ.ن: من موقع مانولیتو خوندن، همه اش یادِ مرشد و مارگریتام. در واقع یاد دار و دسته ی ولند.

    17:38

28 mai 2007
1.
من در حالی که یه عالمه نیکولا و مانولیتو و پی پی جوراب بلند و رامونا رو بغل کردم به آقای اسکای ی نزدیک می شم.

آقای اسکای ی: اِ، نازی اینا رو واسه داداشت می خوایی بخری؟
من: نههههههههههه، مگه خودم مردم که واسه اون بخرم؟


آقای اسکای ی ترجیح داد جمله ای که به ذهنش رسید رو به خاطر عبور و مرور ِ خانواده از اون حوالی به زبون نیاره!

2.
داداشه گفت واسم نیکولا کوچولو بخون. خودش هم سعی کرده بود و چند صفحه ای خونده بود. دو-سه تا از داستان ها رو واسش خوندم. کلی ذوق کرد و بعضی جاها رو می خواست که چند بار بخونم. مخصوصن اون جایی که آقای مگس سرکه هواپیما می شد.
دو سه روز بعد، داداش ِ محترم خبر آوردن که بچه های کلاس رو دور هم جمع کردن و بهشون گفتن که واسه آقای علیپور که ناظم شون باشه، اسم بذارن و برای شروع ایشون پیشنهاد دادن که اسمش باشه کله جوش!

    19:10

از قدیم تر های آقای سی و پنج درجه:


"وفاداری احساسی است که خود به خود متولد می شود، نه منتی بر سر معشوق است و نه وظیفه ای برای عاشق، صرفن یک حس است، از آن معدود حسهای کامل و بالغ، از آن بلوغهای آرامش بخش، و فقط نیاز شدید به فهمیده شدن دارد، این شاید بزرگترین پاداش یک موجود وفادار باشد."

    19:10

این جا می نویسم "سه رنگ" که یادم باشه می خوام در مورد سه رنگِ کیشلوفسکی یه پست بنویسم.

    19:06

در لغت نامه ی زندگی من
معنی عشق
همواره متغییر بود


از: گرگی در کمین
عباس کیارستمی

    18:37

27 mai 2007
پاییز ِ سال هشتاد نمایشگاه داشتم،
تازه شروع کرده بودم به وبلاگ نوشتن و دیدنِ شیرازی های اندکِ وبلاگی.
همان وقت ها باهات آشنا شدم
آمدی نمایشگاهمان... با آشنای مشترک و یک دسته فرزیای بنفش و صورتی که تا همین اسباب کشی ِ آخر نگهش داشته بودم.
از دانشگاه آمده بودی. مقنعه ی سرمه ای، مانتوی مشکی، کفش اسپرتِ روشن... سفید بود گمانم و ساعتِ سواچ! لاغر بودی. عینک داشتی. من هم برای اولین بار در زندگی کفش پاشنه بلند پوشیده بودم و این شکلی معلوم نبود یک هوا از من بلندتری. حرف زدنت هم خوب یادم است. تند تند و جویده جویده. انگار دنبالت گذاشته اند. گفتی:" مبارک باشه!" و پقی خندیدی که:" چه ربطی داشت!". موجود وحشی ِ دست نیافتی ای که تو بودی.
چند روز بعد رفتیم کوه به صرفِ آش ِ شیرازی و هفته ی بعد حافظیه که تو بعدش می خواستی بروی دوره ی دوستان مادرت :" چندتا پیر پاتال هر هفته جمع می شن خونه ی یکی، ما رَم به زور می برن!"

آخرین تصویرم از همان وقتی است که پنج نفری عقبِ پژوی یشمی نشسته بودیم و تو داشتی در همان دو وجب جای باقی مانده می رقصیدی! همین جاست که تصاویر کات می شوند. یعنی دقیقن بعد از رفتن ِ بی خداحافظی ِ کسی که ما را آشنا کرد. تو انگار بهانه ی حضورت در آن جمع را از دست دادی، غیب شدی و من هم دو ماه بعد وارد کمایِ افسرده گی ِ فرساینده ی چند ماهه ای شدم که همه ی زندگی ام را به خاطرش گذاشتم کنار.


دو سال بعد از این که از پژوی یشمی پیاده شدی، پیدایت کردم. فکر نمی کردم من را حتی به خاطر داشته باشی، اما داشتی و گفتی بعد از امتحان هایت یکدیگر را می بینیم.
روسری سفیدِ گلدار، مانتوی شیری رنگ و شلوار ِ سفید و صندلِ کرم. رژ لب صورتیِِ روشن که ست کرده بودی با گل های روسری ات و می دانی که چقدر دقت می کنم به این چیزها. دیدم چقدر آن دخترک وحشی که در دو وجب جا می رقصید خانومی شده برای خودش. خانومی که گاهی یادش می رود و شیشه های عینکش را با گوشه ی روسری پاک می کند.


سال هشتاد و شش. یعنی که شش سال گذشته.............
جدن شش سال گذشته یلداهه!

    20:47

26 mai 2007
دست هام رو که بگیری من خوشبخت ترین زنِ دنیام و دست هات بزرگترین موهبتِ دنیا.

    17:03

1.
هنوزم بعدِ این همه سال دست به قلمی، نوبت به نوشتن از خودم که می رسه، نتیجه افتضاحه و یه وقت هایی می ترسم از آدمی که با کلمه ها ترسیم شده!
با چیزهایی که می نویسم موافقم و خودمو درک می کنم بابت اون ها و اصلن هم تو این مایه ها نیست که فکر کنم دارم اشتباه می کنم. اما این کلمه ها، این کلمه های لعنتی همه چیز رو خراب می کنن. مثلن می نویسم من گربه صفتم. واسه من معنی اش اینه که آدم آزادی ام و در بندِ رابطه هام نیستم. اما قاعدتن باید از آدمِ گربه صفت ترسید یا حداقل با احتیاط باهاش برخورد کرد.

2.
هر کی دیگه جای بامداد اون چیزها رو خونده بود، الان تصورش از من یه هیولای تمام عیار بود! اما وقتی گفتم می ترسم از خودم و لعنت به این کلمه ها که همه چیز رو به گند می کشن، گفت هم حرف هایی که راجع به خودت زدی رو درک می کنم، هم با اینی که راجع به کلمه ها می گی موافقم.

خب آدم همچین دوستی داشته باشه، بعد هی ذوقشو نکنه؟

    16:58

از روزمره گی ها

کوکولی تلفن زد که، ما که تو پیچ ِ یلداهه ایم؛ بیا با هم بریم آس پس!
گفتم باشه آس رو هستم. آخه عمو پفک رفته اون جا و و بودنِ عمو پفک در یک کافه معنا و مفهومش برای من برابر با موکاهای کله پا کننده است. گفت که نیم ساعت دیگه میام دنبالت پس.

رفتیم آس به صرف موکا و کمل در وی آی پی. اونم موکای دست ساز ِ به قولِ عمو پفک تقلبی که البته فقط خودش می فهمه فرقش رو. بعد هاهاها، شطرنج بازی کردیم که آقای کوکولی دو دست مات شد و عمو پفک هم در حالی که فقط شاهش تو بازی بود، پات شد! چون من گفتم با من عین ِ بچه ها بازی کرده و دلم نمی خواد ماتش کنم و ترجیح می دم زجر کش شه! گرچه اولش که کوکولی شطرنجه رو آورد فکر کردیم کاش مهره های تخته اش بود و شطرنج دیگه چه صیغه ایه، اما کلی چسبید بعدِ دوازده سیزده سال.

یلداهه وسطش اس-ام-اس داد که آس رفتن بدونِ من عینِ خیانته! بله خب! منتها خیانت به کسی که تو پیچ نگهت داشته، واجبِ کفاییه :D

آقاهای کافه آس موقع خداحافظی کلی ازمون عذر خواهی کردن و خواهش کردن که بازم تشریف بیاریم و کلی هم استدعا و خوش آمدید و اینا و عمو پفک هم خوشبختانه بهشون فرصت نداد واسمون در هیچ موردی سخنرانی کنن. عمو پفک دمِ در گفت می خوام اگه بمونم، این جا رو بکنم عین سون ِ خودمون. من و کوکولی در کمال ذوق مرگی به این نتیجه رسیدیم که پس علاوه بر اون کافه ای که نمی تونم اسمش رو بنویسم، یه گزینه ی دیگه هم داریم از این به بعد و چه خوب و هورا که!

موقع برگشتن، از جلوی پارکِ روبه رویِ خونه مون که رد شدیم، کلی به سرمون زد یه شب بریم پارک، وسط چمن ها شام بخوریم. اما در این زمینه که شام چی باشه به هیچ نتیجه ای نرسیدیم.

از اون چند ساعت هایی بود که این قدر ساده ان که حس خوبِ کش دارشون چند روزی باقی می مونه تو وجودت.


پ.ن: منتظر کوکولی که بودم، داشتم فکر می کردم آخرین دفعه ای که یه آقایی اومده دنبالِ من با هم دونفری بریم بیرون، حتی این شکلی، کی بوده. به هیچ نتیجه ای نرسیدم! نا امید شدم از خودم. چه وضعشه آخه؟

    16:57

24 mai 2007
Tokhmatic Ideas

از اون جایی که آقای مارانا این بازی رو طرح کرده و خانوم هیجان انگیزه اسمش رو گذاشته و بامداد و گلاب خانومم من رو دعوت کردن و اصلن بازیِ چیزی از خودت بنویسی ای نیست و کلن سوال پرسیدنه فقط، و ظاهرن موضوع مورد علاقه ی همه هم امور مربوط به رختخوابه، این هم سوالای بی مزه ی من:


1.پنج نفر که خودشون قدر وبلاگشون جذاب بودن؟
2.پنج نفر که خودشون هم عین وبلاگشون جذاب نبودن؟
3.پنج نفر که تحت هیچ شرایطی نمی خوایی از نزدیک ببینی بسکه مزخرف می نویسن؟
4. پنج نفر که تحت هیچ شرایطی نمی خوایی از نزدیک ببینی بسکه خوب می نویسن؟
5. پنج نفر که همون دفعه ی اول........................؟

چندین نفری که دعوت می کنم:
آقای خان داداش، آقای بی نهایت سردبیر، خانوم ِ محترم و آقای محترم در لابراتوار، خانومِ نون-جیم ، خانوم ِ خورشید،خانوم ِ وینا، آقای ژورنالیست و آقای بوکوفسکی.



پ.ن: با اجازه از حضور ِ انور سرکار خانوم مکین، من مرده ی پستِ آقای سانسور شده هستم.

    17:21

در راستای گرفتنِ ماهی ِ تازه از آب، ببینین این جمله از یه عالمه وقت پیش های آقای بوکوفسکی رو.
من که عاشق تعبیرهای من در آوردیِ طولانی ِ چسبانیده شده به هم هستم، کلی دلم ضعف رفت واسه این جمله، شما رو نمی دونم:


"این سی‌دی برای من در طبقه‌ی موسیقی ِاعجاب آفرین ِمست کننده‌ی ِپنجره‌ی گشوده به جهان دیگری و در زیر دسته‌ی جاری‌کننده‌ی بغض‌های پنهان دل آدمی، قرار می‌گیره!"



پ.ن: منظور سی دی ِ "به تماشای آب های سپید" است.- مترجم

    17:21

این آقای اسکای ی، یه جمله ای گفته که من از دیشب هر کاری می کنم نمی تونم جلوی خودمو بگیرم این جا ننویسمش. اونم این که:" یلداهه، اولین نفری خواهد بود که از طریق چت ایدز می گیره" !!!
D:

    17:20

گمونم باز لازمه تکرار کنم که، کامنت هاتون رو لطفن بذارین روی پست های روز ِ آخر. البته اگه می خوایین ببینم.
چون از کامنت دونی ِهالو اسکن استفاده می کنم که کارهای محیرالعقول انجام نمی ده و من هم علم غیب ندارم که کسی اون پایین ها کامنت گذاشته و منتظر جواب سوالیه که پرسیده.

    17:19

23 mai 2007
...راهی که می رویم به همان جاست. راهی که از تن ندادن به قواعد مرسوم شروع می شود. تن ندادنِ آگاهانه. راهی که توانِ زیادی از تو صرف شناخت خودت می شود. صرف کشف خودت.

می شوی یک اثیریِ لکاته! می شوی زنِ ادبیات ایرانی...

    18:41

این قدر عادت کردم به این که آدم ها پشت محبت های گاه و بی گاهشون یه چیزی باشه که وقتی نیست، باورم نمی شه.

    18:40

"تو، هنوز احساسی نسبت به من؟"

شاهکارترین جمله ای بود که این چند ماه شنیده بودم!

    18:40

هییییییییییییییییییییییییی، آقای اتوبوس جهانگردی.... یه ماچ ِ گنده طلبت.

    18:32

22 mai 2007
در راستای پست تلپاتی

فکر کن، هاهاها، ای میل ه رو باز می کنی بعد چی توشه؟ همون چیزی که، دقیقن همون چیزی که، تو می خواستی بنویسی:

"دریای خزر گردم...خواهی تو اگر جونم."

    17:01

هیچی بدتر از یه ناخنِ شکسته نیست.

از سال های دبیرستان، ناخن هام رو علیرغم همه ی تهدیدات(!!) بلند نگه می دارم. این همیشه حس خوبی داشت واسم و هنوز هم داره. ساز زدن رو واسه همین کنار گذاشتم. نمی تونستم ناخن هام رو مثل قبل کوتاه کنم. نمی دونم دقیقن از کی شروع شده این قضیه. اما عینِ یه مسابقه با خودمه. مسابقه ای که طبیعت هم توش باهام همکاری می کنه. معدود وقت هایی که ناخن های کوتاه دارم، تحمل دست هامو ندارم. انگار یه چیز اساسی شون کمه. عین این می مونه که انگشت هام کچلن.
ناخن بلند داشتن یه جور علامت مشخصه شده واسه من. راستش کلی هم این قضیه رو دوست دارم.

همینا

    17:01

گوش2

بستنی چوغی جان، صبح رفتم پایین چای بخورم، باباهه گفت: ببخشید نازلی جان می شه لطفن بگی این" جسی" خونه ی ما نیست؟ از پریشب دارن صداش می زنن!

    17:00

گوش1


اول می گه:
This Is A Song About Desire.
بعد شروع می کنه به خوندن.

یه Dawn هم داره
از اوناست که وقتی بارون بی موقع ای میاد، باید بذاری هی لوپ شه.



همه ی اینا یعنی این که بعدِ هشت ماه باز دارم یه سری از موسیقی هات رو گوش می دم. کشفشون می کنم در واقع. کشف شدنه این شکلیه که اول یه دور گوش می دم، اون هایی که همون دفعه ی اول خوبن به نظرم رو جدا می کنم. بعد هی اونا رو گوش می دم و یه مدت که گذشت این زیاد گوش دادنه، عین ِ یه غربالِ شنوایی عمل می کنه و موزیک های معمولی خود به خود حذف می شن. خب؟ بعد اون هایی که موند می ره جزو کالکشن کوچیک هایی که وقت های خاص داره. یکی اش بارون های بی موقع... یکی اش وقتی هوس عشق و عاشقی به کله ات زده... یک اش وقتی دل تنگی... یکی اش وقتی می خوایی بری یه پیاده رویِ طولانی ِ محض ِ آرامش... یکی اش واسه به قولِ خانوم هیجان انگیزه، مانده گی ها و......بعد قسمت اعظمی از موزیک های تو، فرستاده شدن توی کالکشن مربوط به پیاده رویِ محض ِ آرامش!
گفته بودم به سلیقه ی موسیقیایی ات ایمان دارم و باورت نشده بود. حالا همین جا می نویسم که بخونی و باورش کنی.
البته پیام جان، واضحه ومبرهن است که این اصلا و ابدا به این معنی نیست که بقیه ی سلیقه هات رو هم تایید می کنم D:

    16:56

21 mai 2007
بعدم،
اوهوی، بستنی چوغی فکر نکن حواسم به تو یکی نیست.
اینم شد وقت آخه؟
دستم بهت نرسه مگه.
همه اش هم جوان بائزاتو گوش می دم حالا که این جوره.

    13:29

مسئله در این نیست
وسوسه در این است

    13:29

کوکولی تلفن رو که قطع کردم اول که یه عالمه خندید، بعدم زد پشتم به عادت همیشه اش و گفت اصلن فکرشو نمی کردم نازلی هم بتونه یه روزی این شکلی بشه!

    13:29

حالا بازم خوبه که این وسط کافه ی دوشنبه هایی هست و رعنایی و یلداهه ای.
بدون اینا دق می کردم که رسمن.

    13:29

همه ی اینا تیکه های خوبشه آقا جان.
فکر کن که نمی دونم هنوز اینا چیه؟!
این وضعیتِ برزخ گونه ی بی پایانِ گرداب مانند(همینه به جون خودم) چ ی ه؟؟؟

    13:29

من دور خودم می چرخم
پس هستم

    13:28

کارم به جایی کشیده که راه می رم تو خونه با خودم حرف می زنم
می رم بیرون یادم نیست واسه چی رفتم
شماره ی کسی رو می گیرم، نمی دونم چی می خواستم بهش بگم
قرار می ذارم، می رم یه جای دیگه کلی دور خودم می چرخم و بر می گردم خونه
"هیروشیما عشق من" رو چند بار از اول دیده باشم و وسطش یادم رفته باشه چیه، خوبه؟

    13:28

حالا فکر کن، مثل من باشی که همیشه نه رومی بودی نه زنگی
یهو می افتی وسط موقعیتی که یا رومیِ روم یا زنگی زنگ

حمید مصدق بود یا فریدون مشیری که می گفت
نه از رومم نه از زنگم
همان بی رنگِ بی رنگم

یادش به خیر خلاصه

    13:28

بعد این وضعیتی که من توشم، آی خنده داره واسه بقیه
آی واسه خودم برزخه
آی دارم دور خودم چرخ می زنم هی
آی هر کی جای من بود تا الان صدتا تصمیم گرفته بود
آی من تو اولیش موندم......

    13:27

دقیقن وقتی کلی به خودت مطمئنی که دستش رو خوندی، از همون گوشه که فکرشو نمی کنی، یه شاهِ حکم می اندازه وسط. که نه عمو این تازه اولشه! آس هامو تازه هنوز رو نکردم.

زندگی رو می گم...

    13:26

20 mai 2007
یه سری آدم هایی رو به شدت دوست ندارم.
اون هایی که تا یه بهانه پیدا می کنن، راجع به جماعتِ کافه نشین دادِ سخن سر می دن.
که جماعتِ کافه نشین چنین اند و چنان. عجیب نیست که همه ی این دادِ سخن ها واژه های مشترک دارن: روشنفکرنماها، مرفهین بی درد( قیافه ی مرفه بی دردِ روی جلد گل آقا یادتونه؟) فواحش روشنفکر، یه مشت بورژوا که چهارتا فیلم دیدن و چهارتا کتاب خوندن!
خب آقای عزیز، خانومِ گرامی، وقتی این قدر بهت فشار میاد، مجبور نیستی بری. بشین گوشه ی خونه ات غرق تفکر شو.

بعد یکی بگه که منم بدونم این فرهنگِ کافه نشینی که ماها نداریم چه صیغه ایه؟

    16:28

برای مازیار

همین دو-سه روز پیش فکر می کردم یکی از آدم هایی که من در حقش بد کردم تو بودی و این که چه مدلی می شه دیگه بابتش عذاب وجدان نداشته باشم.
حالا که فکر می کنی از وبلاگم چیزی یاد می گیری(چقدر قوت قلبه شنیدن این حرف از آدمی مثل تو) بی حساب می شیم!
من به تو چیزهای کوچیکی یاد می دم و تو منو می بخشی :)

    16:27

فکر کن دقیقن همون موقع که یه چیزی تو گلوت گیر کرده و بعدِ چند روزِ سخت می خوایی به یه نفر زنگ بزنی، تا شماره اش رو می گیری، خودش زنگ می زنه.

همون موقع که دلت واسه یه نفر کلی تنگ شده و می خواستی واسش یه میل بنویسی، خودش اس-ام-اس می فرسته که: تو همونی؟

همون موقع که می خوایی از یه نفر واسه یلداهه حرف بزنی، تا دهنتو باز می کنی می گه چه خبر از فلانی؟

همون موقع که داری آرزومندانه به تلفن نگاه می کنی که آدمی که دلتنگشی.........

همون موقع که می خوایی یه میل ِ بعد از مدت ها واسه یه نفر بنویسی...........

همون موقع که فکر می کنی میشه امروز تو خیابون اتفاقی ببینمش............



با این حجم ِ تلپاتی- یا هرچی اسمشه- در دو روز، آدم می ترسه خب!

    16:26

من تو حالت عادی راست و چپ رو از هم تشخیص نمی دم، چه برسه به این روزها که اسم خودمم یه وقت هایی فراموش می کنم!
هر کی نسبت به این که تو حالت عادی نمی تونم چپ و راست رو تشخیص بدم شک داره می تونه از پدر روحانی بپرسه :D

    16:25

عشقِ تو
حتی مرا از عشقِ تو، رها می سازد.

    16:25

گفت از دست من کاری بر نمی آید
کاش گفته بود
از دلم.


همراه با باد
عباس کیارستمی

    16:20

18 mai 2007
خب این کنار، سمتِ چپ، یه عکسی هست از یه خانومی به اسم پاتریشیا که خواننده ی این موزیکه است که این جا پخش می شه.

بعد زیرش یه استاپ و پلی هست قاعدتن که به درد می خوره یه وقت هایی!

    19:39

می گه: این قدر به این چیزهای بی خود فکر نکن، این قدر مسئله های بی اهمیت واسه خودت نساز. بی خیال این فکرا باش. بذار خودش پیش بره. یه وقت هایی باید خودتو بدی دست رابطه.... می گه: عزیز من، این یه رابطه ی انسانی ه، معادله نمی خوایی حل کنی که این قدر منطق به خرج می دی!


چرا این قدر سخته واسه من پس؟
گمونم یه تکلیف با خود روشن کردنِ اساسی می خواد.
یه پیاده رویِ طولانی.


پ.ن: خب همه ی اونا رو یلداهه در حالی که کلی جلوی خودشو گرفته خفه ام نکنه می گه!

    19:39

بوسه ی خداحافظی پای تلفن را دوست ندارم و هیچ وقت دوست نداشته ام.
بدجوری فاصله را یادم می آورد.
دوری را. جای خالی را.

    19:35

17 mai 2007
آخه شما بگین می شه این موزیک رو گوش نداد؟
می شه گوش داد و محوش نشد و دوست نداشت؟
می شه شنید و با همه ی وجود نلرزید؟


خب می شه حتمن واسه کسی هم.

پ.ن: تصمیم کبری داشتم که این بغل موزیکِ پخش شونده نذارم. اما می شه اینو شنید و نذاشتش این جا؟
پ.ن2:اسمش رو نمی دونم. می شه اسم نداشته باشه و هر اسمی می خوایی روش بذاری. واسه من اما اسمش هست: Cinquiem Mois

    18:17

سفیدی ها و سبزها
چهارخانه های زرشکیِ منظم.
زردها و صورتی ها

پرنده ها. باد.
سکوتِ سکونِ همواره
نفس های تب آلودِ ملتهب

حیاط
پرده
من و تو

    18:01

1.
فکر کن که رفتی خونه ی جدید.

خونه قبلیت بزرگ و گل و گشاد بوده، اما یه عالمه خرت و پرت دور خودت جمع کرده بودی و هر چی هم ملت بهت کادو داده بودن رو گذاشته بودی جلوی چشم. یه عالمه چیزهای جورواجور هم همین جوری به مرور جمع شده بود که هر کدومش یه آدمی، اتفاقی، روزی، لحظه ای رو یادت می آورد. بعد کلی هم مهمون داشتی همیشه که خیلی شون رو نمی شناختی. البته اقتضای همچین خونه ای هم همینه.

خونه جدیده ات کوچیکتره اما دلبازتر. واسه اون همه خرت و پرت جا نداشته اینه که همه شو گذاشتی تو خونه قدیمی ات بمونه( فرض مون اینه که دوتا خونه داری دیگه) و فکر کردی که خب، حالا که اونا رو نمی یاری همرات، پس همه چی رو از اول می سازی با وسایل و رنگ ها و تابلو های جدید. آدم ناشناسا هم هنوز آدرس جدیده ات رو ندارن و خلاصه تنهایی گوشه ی خونه ات خوشی همراه آدم های خودت.

2.
این که یه آرشیو قلنبه این کنار نیست، احساس آسوده گی ِ عجیبی داره.
نمی دونم اون هایی که از عصر پارینه سنگی شروع کردن به نوشتن چه مدلی آرشیو های به اون درازی رو نگه می دارن.

3.
وقتی زیاد کتاب داری( فقط کتاب. مجله، فیلم، مجله فیلم و... همچین حسی نداره) کسی که میاد خونه ات، در بدو ورود، فکر می کنه اگه نصف کتابا رو هم خونده باشی، آدمِ فهمیده ای هستی. حداقلش اینه که هر اظهار نظری جلوت نمی کنه. مخصوصن وقتی که خودش سرش تو کار باشه! حالا ممکنه به تعداد کتابای کتابخونه ی ملی کتاب خونده باشی و فهمت قدر نخودِ آب پز باشه، کاری نداریم. اما خب بالاخره همین که این همه کتاب داری تو خونه ات یه حس برتری داره واست و این حس به بقیه هم منتقل می شه و اگه در رده نخود آب پزها نباشی، خودتم مراعات این قضیه رو می کنی. یه مدل سرد و گرم کشیده ای رفتار می کنی و...

آرشیوهای به اون درازی هم همین مدلی اند لابد.

4.
هی، دو نفر در این سال ها چه عشقی می کردند با این قضیه ی تعویض وبلاگ و هیچی بروز نمی دادن.
یکی شون که دیگه کار رو به جایی رسونده که هر دفعه آرشیوشم پاک می کنه.
واقعن که!

5.
این قدر این حس ِ تازه گی و آسوده گی ِ توامان خوبه..... البته از اون حس هایی که تا تجربه اش نکرده باشی حالیت نیست.


نتیجه ی اخلاقی تحلیلی: فیل----ترینگ همیشه هم خر نیست.
نتیجه ی مستتر در پست: بامداد ببین این همه چیز نوشتم که نگی آرشیوت کو و اینا!

    18:01

16 mai 2007
نارسیسسیت های جهان متحد شوید

در راستای چپ و راست و به بهانه های گوناگون دل ضعفه ی من و بابام جان واسه هم، اینم از پرونده ی قدیمی ِ نارسیس آباد.


می دونی بابام جان، یه مقاله ای می خواستم بنویسم در عنفوان جوانیم، در مورد این که چه جوری زندگی در یک جامعه ی دیکتاتوری فردیتِ آدم ها رو منکوب می کنه. البته می دونم که خیلی ها از این قضیه نوشتن. اما من می خواستم در مورد خلق آثار هنری بنویسم. الان که خط سومِ این پرونده ات رو خوندم بعدِ سال ها، فکر کردم که هه! ببین تو نوشتارمون چه خودشو نشون میده. این که از "من" استفاده نمی کنیم. نویسنده هامون نمی نویسن به عقیده ی "من"، "من" این جور فکر می کنم، "من" می گم. در عوضش می نویسن : "راقم ِ این سطور" معتقد است، "نگارنده" فکر می کند و.......
حالا می خوام واست نتیجه بگیرم که، دیکتاتوری نارسیسیم رو کاهش می ده.

در زمان های قدیم، حدود هشت سال پیش، یه عاشقی داشتم. از این مدل هایی که همه اش می خوان همه چیز رو تحلیل کنن و روانیت می کنن رسمن، البته با همه ی عذابی که این آدم از لحاظ ذهنی واسه من داشت هنوزم بعد از سال ها، به نظرم یکی از باسوادترین و با مرام ترین آدم هایی ه که دیدم. بعد این آدم به شدت حسود بود. بی این که کوچترین تمایلی به خودش از جانبِ من دیده باشه، نسبت به روابطم حساس بود و با این که شدیدن معتقد به تکثر آرا و این چیزا بود، اگر نظر من در مورد چیزی با نظر او متفاوت بود، در یک لحظه از دخترِ اثیری با چشم های چه و چه می شدم بورژوای فلان فلان شده! اون روزی که من گفتم دیگه به هیچ شکلی نمی خوام هیچ رابطه ای باهاش داشته باشم، گفت فقط بگو چرا. بعدم شروع کرد به ردیف کردن دلایل احتمالی ِ من که حول این محور می چرخید که آدم بهتری پیدا کردم. من گفتم: چون آدم دیکتاتوری هستی. گفت: تو هم خیلی من، من، می کنی.

بعد تو فکر می کنی، بدون نارسیسم، هنر وجود خارجی می داشت؟ این که این جمله رو گذاشتم زیر نقاشیِ رنوار ِ اعظم واسه همینه. بدون نارسیسم می شه از هنر لذت برد؟

نارسیسم عین همون پشت بوم ه است. زیاد و کمش می تونه به حیوانیت نزدیکت کنه.

یک دیکتاتور، یک نارسیسیتِ بالفعل ه.


می تونم ادامه اش بدم تا فردا!



پ.ن: همه ی اینا وقتی به نظرم رسید که همین پست حضرتعالی رو خوندم. چون چیزهایی این مدلی دوست داری فکر کردم همین الان بنویسمشون.

    21:19

می توانم فکر کنم ابری که در نامه ی تو می بارید، خودش را به این جا رساند تا قطره های آخر را نصیب من کند.....

    21:19

این جا بارون می یاد و بارون های بی موقع منو روانی می کنه....

شاید یه وقتی نوشتم که این روانی شدنه چه شکلیه.

    21:17

آخ که چقدر دشمن داری خدا. دوستاتم که ماییم. یه مشت عاجز ِ علیل ِ ناقص عقل که در حقشون دشمنی کردی.

مجید ظروفچی- سوته دلان

    13:25

چهار تا دی وی دی ِ کلاسیک
می دونی یعنی چی؟
یه عمر موسیقی

    13:25

15 mai 2007
-پینک فلوید دوست داری؟
-اصلن. بدم میاد به شدت.
-پس الان کلی داره بهت بد می گذره این جا.
-چرا؟
-پینک فلوید گذاشته دیگه!
-ا؟ این پینک فلویده؟ داشتم فکر می کردم چه موزیک خوبی.

    20:53

شقایق، می دونی، همه ی اون یک روز ِ کامل رو، فکر می کردم که وای، چقدر این آدم شبیه توئه.
خنده داره نه؟

    20:51

برای"ب"

به غیاب من منگر که هرگز حضوری به کمال نیز نبوده ام،

به طنین آوایی گوش دار که
تنها
به کوکِ زیر و بم موسیقیایی یِ نامِ توست
اسماء طلسماتِ حرفا حرفِ نامِ تو را می داند
و از ژرفاهای ظلمات تا پشنگِ شعشعه ی الماس گونِ تاجِ
بلندِ آخرین خورشید
تو را
تو را
تو را
همچنان تو را می خواند.



مدایح بی صله-شاملو


امضا: "س"

    20:49

14 mai 2007
Patricia Kaas رو عین خیلی چیزهای دیگه هفته ی گذشته کشف کردم.
یک سالی می شد که یه گوشه منتظر نشسته بود. هر چی هم ملت بیشتر اسمش رو می آوردن، من بیشتر دلم نمی خواست بشنوم. اصولن فکر نمی کردم کسی که اسمش پاتریشیاست خواننده ی خوبی باشه..
خلاصه، این قدر همین جور بی صدا از همون گوشه نگام کرد که از رو رفتم و ریختمش رو "ام پ چهارم"*. چند شب پیشا موزیک گوش می دادم و نم نمک داشت "خواب بر من مستولی می گشت"** که یهو احساس کردم چه صداهای خوبی تو گوشمه. همین خانوم بود دیگه.
موزیکه رو می خواستم بذارم رو وبلاگم، بعد فکر کردم که اولش یه مقداری صداش بلنده و خواننده های وبلاگ منم که اکثرن قبلشون ضعیفه، اینه که می ذارمش همین جا، هر کی دوست می داره خودش دانلود کنه. یه فایل فلشه با حجم ِ ششصد و هشتاد و سه کیلو بایت.

Patricia Kaas - The Falling Leaves


*و **:بفرما یلداهه کپی رایتِ جمله هات

    19:55

این چند روزه هی به بهانه های مختلف می شینم وبلاگ قدیمی ِ یلداهه رو می خونم که آرشیوش رو پاک نکرده واسه بعدنامون که بزرگ شدیم.
بعد موقع خوندنش قیافم فقط یه لبخند پت و پهن کش اومده است.
چه زود همه ی چیزهای ناراحت کننده، شد مایه ی لذت.
هی یلداهه، دوستت می دارم.


چند نمونه اش:

دو راه برای دکتر شدن خانم ها وجود داره:
یا درس میخونند و خانم دکتر میشن یا یه شوهر دکتر پیدا میکنن و خانم دکتر میشن!

--
: دو تا دوست دارم ، یکیش پرو که به شدت به همه چیز حساس هست – مثلا اگر آدمای معمولی 5 تا سنسور حساسیت دارن ، اون 40 تا داره ! – و یکیشون هم نازلی که بهتره اصلا هیچی نگم ! باید یادش بدم اگه گاهی هم به بعضی چیزا حساس باشه ، بد نیست !

--
شب چارشنبه سوری ما با بچه ها به باغ رفتیم . ما کلی مشروب خوردیم . و بعد از آن کلی ترکوندیم و دور آتیش رقصیدیم .خوب تا اینجا که همه چی تکراری بود.
شب چارشنبه سوری بسیج ما را گرفت و به ما کلی خوش گدشت .
این بود انشای من راجع به چارشنبه سوری خود را چگونه گذراندید!

--
بیا خر و بردار ببر یه سونا جکوزی توپ یه مشت و مال حسابی هم بهش بده ، یه کوکتل هم بده نوش ِ جون کنه که جگرش حال بیاد ! بعد ببر یه آرایشگاه اساسی ، مرتب زیر ابروش رو بردار ، با تیغ مچ تیری توربو هم سک و صورتش رو سه تیغه کن ! یه مدل خروسی ِ عالی هم به موهاش بده ! یه دست کت و شلوار کریستین دیور هم بکن تنش ، کراوات و سنجاق و کفش کالج و ادکلون اِکو دیویدف و یه موبایل و یه ماشین و ، یکی که کمه چند تا ماشین و چند تا ویلا و یه قطار لقب و منصب هم بده بهش ، خلاصه شیک و پیک و عالی .
حالا فکر میکنی این دیگه خر نیست ؟

--
موقع خوندن این کلی خندیدم:

غلظت ِ خود جند--ه بینی ِ خونم کم شده!
چرا؟ تا حالا چی کار میکردم که دیگه نمیکنم؟
صب تا شب کار میکردم . شب میومدم خونه یه حمام میرفتم یه آرایشکی میکردم ، مانتو و شلوار کوتاه میپوشیدم . از هفت خوان رستم میگذشتم تا خودمو برسونم به جی وانی . یه گوشه خوش موقعیت پیدا کنم و بشینم ح.ک نازنینم رو چند دقیقه ای که شاید گاهی به زحمت به یک ساعت و یک ساعت و اندی میکشید ببینم و در این مدت 4-5 تایی هم آشنا ببینم و سلام و دست و نهایتا روبوسی و اغلب هم یکی از اونا تا در خونه برسونتم ، همین !
حالا این همه آدم زنگ زدن به خانواده ی من که دخترتون جند--ه است و این همه آدم در طول ِ تاریخ همدیگه رو ننه جند--ه و خوار مادر جند--ه صدا میکردن ، منظورشون همین بوده؟!
ای بابا من فکر میکردم خیلی سخت تر از این صحبت ها باشه ، حداقل فکر میکردم دردش بیشتر باشه!

--
اینم از همون وقت ها دوست داشتم:

یلدا دپرس است . مردم خرند . انسان تمام شد . هیچ کس حرف مرا نمی فهمد . گریه امانم را بریده است . چرا باور نمیکنند . خواهم مرد . پدر نا ندارد . زندگی بی پول نمیشود . مادر دیوانه است . اینجا یک تیمارستان ِ خیلی شیک است که اتفاقا ویوی خوبی هم دارد . ظرفیت تکمیل . گاهی ما زندگی میکنیم گاهی زندگی ما را . اگر تخم داشتم که گاهی مشکلاتم را دایورت کنم به تخمم ، زندگی زیبا تر بود . من تخم ندارم . تخمدان دارم . باید باهوش تر شوم ، شاید به یک بیمارستان رفتم و خودم را با یکی دیگر عوض کردم . من جند--گی میکنم پس هستم . دست از سر من بردارید ، کلاه سرم بذارید . یک سال گریه شماره چشمم را دو درجه بالا برد ، سه سال دیگر گریه میکنم تا کور شوم . اصلا کور شود هر آنکس که نتواند دید . خدایا یک هیتلر دیگر بفرست . آیا با داس هم میشود نسل انسان را هرس کرد ؟ کسی به من درس ریا بدهد ، دستمزد خوبی میدهم .قلبم دارد کبود میشود. یکی مرا به کوچه علی چپ بزند ، میخواهم گم شوم . اینجا همه چیز در باد تکان میخورد ، جز پرچمی که باید .... ح.ک !

    19:55

من سال ها عاشق این نقاشی بودم و چشمای این دختره.

    19:54