ماجرای اول دیروز اتفاق افتاد که وقت نکردم بیام بنویسمش؛ ماجراهای امروز، امروز که می بینین وقت کردم بیام بنویسمش.
ماجرای اول:
به علت یک سری مشکلاتی مجبور شدم با مانتو خیلی کوتاهم برم دانشگاه (جا داره از دوست عزیزم ریحان جم برای زحمات شبانه روزیش در زمینه ی مشکلات فرامتنی ام تشکر کنم). با اون مانتو خیلی مزاحم ناموس بودم و مطمئن بودم نگهبان های دم در بهم گیر می دن. ولی گیر ندادن. خیلی خوشحال و اینا رفتم سر کلاس و مشغول خودشیرین بازی شدم تا موقع رفتن. موقع رفتن خوش و خرم در حال رد شدن از جلوی نگهبانا بودم که صدام زدن. گفتن "خانوم مانتو شما با هر معیاری خیلی کوتاهه." الکی گفتم "بله بهم تذکر دادین دیگه نمی پوشم." فک شون افتاد. یکی شون گفت "کی به شما تذکر داد؟" گفتم "یه آقایی." گفتن "از ماها بود؟"(سه تان) گفتم "نه یه آقای دیگه بود تو حیاط پشتی." یکی شون گفت "کارش غیرقانونی بوده حق نداشته تذکر بده." یکی دیگه گفت "چه شکلی بود؟" گفتم "عین همه کارمندای دانشگاه." یکی دیگه گفت "قدش کوتاه بود؟" اون یکی گفت "چاق بود؟" گفتم "آره." سه تاشون به هم نگاه کردن یکی شون گفت "ممنون که به ما گفتین. چندبار به این آقا تذکر دادیم که حق تذکر دادن به دانشجوها رو نداره. اگه بازم موردی پیش اومد به ما بگین."
زورو بودم در این لحظه و در حال تصور اون کارمند چاق قد کوتاهی که به لطف من چوپان دروغ گو هم می شه از این به بعد. بله از رذایل اخلاقی فراوانی برخوردارم.
ماجراهای امروز 1
به علت مشکل گرما با یه مانتوی خیلی کوتاه رفتم دانشگاه که خنک تر از همه ی مانتوهام بود. نه به اندازه ی اون یکی کوتاه؛ اما به هرحال کوتاه. مانتوی مورد نظر اگه می خوایین بدونین "میس لمون" می باشه و علاوه بر نازکی درزهای آن با تف به هم چسبانیده شده می باشه(شوآف تقدیم به یلداهه). در بدو ورود توسط نگهبانان غیور دستگیر شدم. با تاسف شدیدی بهم اعلام کردن که چون دیروز بهم تذکر دادن و اثر نکرده مجبورن اسمم رو بنویسن تو یه دفتر مهمی که رو میز بود و اگه باز هم از این کارای مزاحم ناموس کنم می رم کمیته ی انظباطی. چهار دفعه با تاکید بهم گفتن تابلوی دم در رو که در همین زمینه است بخونم. بارها سعی کرده بودم بخونمش اما مورد اولش این قدر فان بود که به بقیه اش نمی رسیدم. نوشته بود استعمال هر گونه دخانیات در محیط مقدس دانشگاه ممنوع است. البته جلوی اونا وانمود کردم از وجود تابلو خبر ندارم. آقای جوون تر که خیلی علاقه داشت رعب انگیز به نظر بیاد گفت "بیاین بریم پیش رییس نم چیطو(نفهمیدم گفت رییس کجا واقعن) تا ببینیم که می ذارن با این مانتو برید سرکلاس یا نه". چون بهشون ابلاغ شده (ابلاغ بودم ازش) کسی رو با ظاهر این جوری راه ندن. گفتم "بریم." رفتیم. طی مسیر دوستان و دانشجویان عزیز حاضر در حیاط مخفیانه(سلام همون که می دونین) بهم وی نشون می دادن. وی در این جا به معنی برو دارمت و هیچ کسی تنها نیست و اینا بود. رسیدیم در اتاق رییس نم چیطو. منشی اش گفت "آقای نم چیطو رفته." نگهبان رعب انگیز گفت "ساعت که هنوز دو نشده." منشی آقای نم چیطو گفت "ساعت یک رفتن." عاشق این جور رییسام که تا پایان وقت اداری نمی مونن سرکار. شما نیستین؟ با همون وضع وی ها رسیدیم به نگهبانی. آقای رعب انگیز یه کاغذ برداشت گفت مشخصاتتونو بدین. رو یه کاغذ پاره پوره می نوشت. خطش البته خوب بود و می خواستم بهش بگم فکر کردم پررو می شه. اصلن معلوم نبود می خواد منو بترسونه. اصلن. دویست و سه بار گفت "به شما دیروز هم تذکر دادیم" (فهمیدم خیلی باهوش و تیزه). گفتم "این مانتوی دیروزی نیست خب بلندتره." گفت "اینم کوتاهه خانوم" و دوباره خوندن تابلوی دم در رو یادآوری کرد. دوباره وانمود کردم ندیدمش تا حالا. گفت "تازه شما لاک هم زدین." گفتم "شما چه جوری این لاک رو تشخیص می دین؟ (فرنچ کلاسیک داشتم- شوآف دوم تقدیم به فربد) بابای من که خیلی تیزه هم اینو لاک نمی دونه. می گه چرا ناخوناتون این شکلی می شه." البته منظورم از بابای من کوکولی بود. منتها شرایط جوری نبود که بخوام بگم کوکولی که خیلی تیزه. اون وقت مجبور بودم کلی جریان تعریف کنم که کوکولی کیه و حتی باباش کیه و اسمش چرا اینه و یلداهه چیکارمونه و چرا و بلاه بلاه بلاه. این بود که گفتم بابام. آقای رعب انگیز چیزی نگفت. آقای تپل اون وری که تا حالا ساکت بود در حال باز کردن یه جعبه گز گفت "شما حالا برین سر کلاس اون تابلو رو هم بخونین و بهش عمل کنین." همچنان وانمود می کردم از وجود تابلو بی خبرم. بعد جعبه ی گز رو گرفت جلوم. نگفتم از اینا دوست ندارم و گز آردی دوست دارم و یکی برداشتم. بعد گرفت جلوی آقای رعب انگیز و در همون حال گفت "بفرما شیرینی و اسم این خانوم رو هم نمی ذاریم تو دفتر." آقای رعب انگیز خندید و گز برداشت. مسایل به شیوه ی پا در میونی حل شد و من رفتم سر کلاس.
ماجرهای امروز 2
دوتا کوچه بالاتر از دانشگاه منتظر تاکسی بودم. لازمه بدونین ماشین گرفتن در خیابون دانشگاه ما جزو معجزاته. یه پراید خاکستری واسم بوق زد. دیدم آقای تپل مورد نظره که جزو معجزات شده بود. مثل یک خانوم درست کار عقب سوار شدم. بعد از اعلام مسیر آقای تپل گفت "ببخشید اگه امروز مزاحمتون شدیم." گفتم "خواهش می کنم وظیفه تونو به هرحال انجام می دین. مزاحمت نیست." گفت "بله ولی بعضی از دانشجوها خیلی بد برخورد می کنن. انگار از خودمون داریم می گیم. این ماه بهمون اضافه کاری ندادن واسه این که می گن شدید برخورد نمی کنین با دانشجوها. من که نمی تونم تفنگ وردارم بگیرم بگم چرا آستینت کوتاست، چرا موهات این جوریه، چرا مانتوت کوتاست، ولی وضع مملکت جوری شده انگار توقع دارن تفنگ بگیری جلو بچه ها." گفتم "بله متاسفانه." گفت "ولی اگه اون همکارم هم می خواست اسم شما رو بذاره تو دفتر من نمی ذاشتم. به دو دلیل یکی اش این که برخوردتون خیلی خوب بود و هیچ توهینی هم نکردین." بله همچین انسان شریفی هستم. گفتم "دومیش؟" گفت "می گم حالا بهتون." گفت "کجایی هستین؟" گفتم "شیرازی ولی رشت خونه دارم." گفت "منم تو خدمت یه دوست شیرازی داشتم. بعد از خدمت چند سالی با هم رابطه داشتیم، بعدش نمی دونم چی شد. خبری ازش نیست. فکر کنم ازدواج کرده. شیرازی ها خیلی خون گرم و مهربونن." گفتم "به نظر من شیرازی ها و شمالی ها شبیه ان از نظر روحیات." موقع گفتن این جمله خوشحال بودم که شرایط جوری نیست که طرف مقابل بخواد در مورد گشادی حرف بزنه :ی گفت " شاید. همیشه واسم از این میوه ها می فرستاد که مال شیرازه. اسمش یادم نیست. که پوستش رو باز می کنی و یه مغز خیلی خوشمزه داره." در حالی که به شدت به مغزم فشار می آوردم که بگم چه میوه ای منظورشه گفتم " آهاااان مگه از اونا شمال نیست؟" گفت "نه. اسمش چیه؟" گفتم "چغاله بادوم." گفت"نه اون که هست." لازمه بدونین که یک هفته قبل یلداهه و الی رو پونصد ساعت مسخره کرده بودم بابت این که فکر می کردن چغاله بادوم وقتی بزرگ می شه تبدیل به زردالو می شه. حالا چغاله بادوم به نظرم شده بود میوه ی شیراز و پوستش رو باز می کردن مغزش خوشمزه بود. بله دنیا محل عقوبته. تا وقتی برسیم در مورد میوه ای که آقای تپل اسمش رو یادش رفته بود و من نمی دونستم چیه حرف زدیم و آخرم اون اسمش یادش نیومد و منم نفهمیدم چیه. به مقصد که رسیدیم تشکر کردم و خواستم پیاده شم؛ گفت "راستی دلیل دوم." گفتم " آره راست می گین یادم رفت." گفت "روزای ثبت نام دیده بودمتون. آدم شجاعی هستین. می خواستم بهتون بگم یه روز." گفتم "چرا؟" گفت "دستبندتون." دهنم باز مونده بود. گفت "خوشحالم دیگه نپوشیدینش تو دانشگاه. ولی من دیدمش."
26 mai 2010
16 mai 2010
دی وی دی های سریاله رو پست کرده بودم واسه خواهر کوچیکم و تاکید کرده بودم حتمن بابا هم ببینه. از لحاظ این که یه چیزهایی از کوانتوم توشه و هر از گاهی راجع به یه نظریه ی فیزیک حرف می زنن.
امروز خواهرم زنگ زده بود. می گفت "خب چرا گفتی بابا ببینه؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟ هی وسط سریاله در جاهای هیجان انگیز باید پاز کنم چون کلاس فیزیک برگزار می شه. قول هم گرفته ازم نامردی نکنم و تنهایی نبینم."
امروز خواهرم زنگ زده بود. می گفت "خب چرا گفتی بابا ببینه؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟ هی وسط سریاله در جاهای هیجان انگیز باید پاز کنم چون کلاس فیزیک برگزار می شه. قول هم گرفته ازم نامردی نکنم و تنهایی نبینم."
13 mai 2010
نخوابیدم، کتاب خوندم و یه فیلم که از وقتی شیراز بودم رو دسک تاپ مونده بود دیدم. گوجه سبزایی که گذاشته بودم واسه تو رو هم خوردم. حواسم ولی به هیچ کدومش نبود. به حرفای دیشب فکر می کردم آخه. بزرگ شدن خیلی بده. خیلی.
پنجره بازه چارتاق. بارون ملسی هم میاد. چایی ریختم. فردا می بینمت.
پنجره بازه چارتاق. بارون ملسی هم میاد. چایی ریختم. فردا می بینمت.
10 mai 2010
پیاده زیر بارون نم نم راه می رفتم و پینک فلوید واسم "هی یو" می خوند. فکر می کردم تو این روزگار سیاه که از درودیوار خبر بد می باره چقدر خوبه آدم عاشق باشه.
بهش اس ام اس دادم که چیکار می کنی؟ گفت اومدم پیاده روی تو بارون و پینک فلوید گوش می کنم.
پ.ن: کابوکی
بهش اس ام اس دادم که چیکار می کنی؟ گفت اومدم پیاده روی تو بارون و پینک فلوید گوش می کنم.
پ.ن: کابوکی
7 mai 2010
Dig that hole, forget the sun,
And when at last the work is done
Don't sit down it's time to dig another one.
And when at last the work is done
Don't sit down it's time to dig another one.
من و ام پ چار جان بالاخره با هم آشتی کردیم و رفتیم پیاده روی طولانی مدت. اولش Dark side of the moon گوش دادیم؛ بعد رفتیم سراغ یه کالکشن خیلی قدیمی. این قدر قدیمی که گوش دادنش سخت بود. دور و برمون پر از خاطره بود. خاطره های به هم پیوسته ی تو در تو.
کی گفته بود وقتی پیاده روی می کنی افکار بدت از پاهات می رن تو زمین؟ نمی دونم شاید خودم گفته بودم اینو.
رفتن.
خواهر کوچیکم دیروز اومده بود خونه ام. واسم از اردبیل عسل خریده بود، از سنندج روسری، از تبریز گوجه سبز، از ماسوله عروسک بافتنی.
6 mai 2010
نودل سبزی جات با کره و آبلیمو و گودا. یه ظرف گنده سالاد فلفل دلمه ای و بروکلی و خیار و گوجه و کاهو و زیتون سیاه و صدجور ادویه به اضافه ی آب لیمو و روغن زیتون و یه ته قاشق سس سویا. یه لیوان آب جو خوری آب انگور سیاه. شام امشب.
دلم واسه الی تنگ شد.
دلم واسه الی تنگ شد.
چهارمین دوره ی پیوسته از سیزن یک تا ده فرندز بینی ام تموم شد.
حالا چی؟
هر دفعه می بینم بازیگرای فرعی آشناتر می شن. حتی این دفعه شارلوت کفشدوزک و شهر رو کشف کردم تو سیزن هفت.
حالا چی؟
هر دفعه می بینم بازیگرای فرعی آشناتر می شن. حتی این دفعه شارلوت کفشدوزک و شهر رو کشف کردم تو سیزن هفت.
سال ها پیش از این که علم در این حد پیشرفت نکرده بود و خیلی عادی بود آدما شبا با مهموناشون رادیو گوش بدن و خیلی ها رادیو به گوش می خوابیدن و من معنی خیلی چیزها رو نمی دونستم، یه آقایی که خیلی آقای مهمی بود اما نمی دونستم چرا مهمه و حتی یادم نیست کی بود و از چی حرف می زد ولی مهمیش از این معلوم بود که مامان بابای من و مهمونامون داشتن با دقت به حرفاش گوش می دادن و به شوخی های بی مزه اش می خندیدن؛ گفت "الان وضع طوری شده که مرفهین بی درد که حتی درد کتاب خوندن ندارن می رن کتابفروشی و می گن سه متر کتاب فلان رنگ بده واسه دکوراسیون اتاق نشیمن می خواییم." مرفهین بی درد می دونستم یعنی چی، از گل آقا بلد بودم، دکوراسیون نمی دونستم یعنی چی. کتاب فلان رنگ بده واسه دکوراسیون هم همین طور. ربط رنگ به کتاب رو. ربط متری و رنگی خریدن کتابا رو به مرفه بی دردی. ربط رنگ و طول کتاب به درد کتاب رو هم. اما به فاصله ی سه-چهار ماه بعد معنی همه شو فهمیدم و حتی تونستم با دیالوگ های مختلف و کتاب فروشی های مختلف و آدم های مختلف و اتاق نشیمن های مختلف و رنگ ها و متراژهای مختلف داستان های زیادی تو ذهنم بسازم و شبا بهشون فکر کنم. چون به فاصله ی سه-چهارماه همه جا پر شد از این وضعی که الان این طوری شده بود. همه انگار یهو یادشون اومده بود به این مسئله رسیدگی نشده و رسیدگی تمام و کمال لازم داره. هر روزنامه ای که باز می کردی به هر رادیویی که گوش می دادی پر بود از کتاب خونه های متری و رنگی. آقایون و خانوم های باسواد و کتاب خون، تو سر زنون از این وضع می گفتن و اخ و تفشون هوا بود که چه داره بر سر این مملکت و کتاب خونیش میاد؟
از اون روزا این همه سال گذشته (شاید پونزده بیست سال)، دیگه آدما شبا با مهمون ها رادیو گوش نمی دن، دیگه آدم های درست و حسابی مهمون برنامه های رادیو نیستن و من تا حالا هیچ کتاب خونه ای تو خونه ی هیچ آدمی (جز البته کاتالوگ های طراحی داخلی و اینا) ندیدم که چندمتر کتاب یه رنگ داشته باشه و هیچ کدوم از دیالوگ های ذهنی اون موقع ام با سال ها کتاب فروشی رفتن و انتظار کشیدن برای دیدن یه مرفه بی درد در حال متری خریدن کتاب های یه رنگ، واقعی نشده.
از اون روزا این همه سال گذشته (شاید پونزده بیست سال)، دیگه آدما شبا با مهمون ها رادیو گوش نمی دن، دیگه آدم های درست و حسابی مهمون برنامه های رادیو نیستن و من تا حالا هیچ کتاب خونه ای تو خونه ی هیچ آدمی (جز البته کاتالوگ های طراحی داخلی و اینا) ندیدم که چندمتر کتاب یه رنگ داشته باشه و هیچ کدوم از دیالوگ های ذهنی اون موقع ام با سال ها کتاب فروشی رفتن و انتظار کشیدن برای دیدن یه مرفه بی درد در حال متری خریدن کتاب های یه رنگ، واقعی نشده.
4 mai 2010
این هوا هم خودش نمی فهمه چه مرگیشه.
یه روز از خواب پا میشی در حالی که داری سگ لرز می زنی و پتو رو پونصد دفعه پیچیدی دورت، یه روز در حالی که از گرما همه آب بدنت خشک شده و پوستت چروک خورده.
چه فصلیه الان خب؟ آدم دمای خونه شو با چی تنظیم کنه؟ از کجا بدونه امشب هوا چه برنامه ای واسش چیده؟
یه روز از خواب پا میشی در حالی که داری سگ لرز می زنی و پتو رو پونصد دفعه پیچیدی دورت، یه روز در حالی که از گرما همه آب بدنت خشک شده و پوستت چروک خورده.
چه فصلیه الان خب؟ آدم دمای خونه شو با چی تنظیم کنه؟ از کجا بدونه امشب هوا چه برنامه ای واسش چیده؟
رفتم در خونه ی دختره که ازش یه کتاب بگیرم. وسط بحث های همیشگی دانشگاه و استادا می گه "دیروز یه برنامه ای می دیدم از تلویزیون که در مورد آب معدنی بود. گفت همه ی آب معدنی هایی که تو ایران تولید می شه ضرر داره. چون واسه خراب نشدنش یه جور ماده ی نگهدارنده ی سمی بهش اضافه می کنن که باعث سرطان می شه. اگه اینو نزنن دو روزه خراب می شه." گفتم "خب؟" گفت" تو همیشه آب معدنی می خوری دیگه." چشماش برق می زد. تصور می کردم وقتی برنامه ی کذایی رو می دیده چه قدر هیجان زده شده.
3 mai 2010

"م" گفت: "باید از این جا بری." پایین کاناپه ایستاده بود. برای لحظه ای فکر کردم چاقویی در دستش است، فکر کردم می خواهد مرا با ضربات چاقو بکشد. گفت: "باید بری. تحمل بوی تو رو در آپارتمان ندارم."
به هتل چلسی اسباب کشی کردم، یک سوئیت در طبقه ی هجدهم. شبکه ی تلویزیونی مان با آن ها قرارداد داشت. می توانستم تا هر زمان دلم خواست آن جا بمانم. تا وقتی برایشان کار می کردم.
وقتی به آن جا رسیدم به "م" تلفن زدم. "فقط می خواستم شماره تلفنم رو بهت بدم.:
"چرا باید شماره ی تو رو بخوام؟"
گفتم:" گاهی آرزو می کنم کاش ماشینی منو زیر بگیره یا دچار برق گرفتگی بشم. یه اتفاق بد برایم بیفتد."
"رومن دیگه هرگز برات احساس دلسوزی نمی کنم."
خواستم چیز دیگری بگویم اما او حرفم را قطع کرد. "خواهش می کنم تلفن نزن. خیلی ناامیدکننده است که گوشی رو بردارم و ببینم تویی."
شبی عالی برای سفر به چین
دیوید گلیمور


