Home Friends Archive Other

31 janvier 2009

مانولیتوهایم را برای سومین بار دوره می کنم
خوشبختم
حتی از وقت فرندز دیدن هم بیشتر

    05:22

به خونه باید فرصت داد. باید تمام روز واسش یان تیرسن گذاشت و باهاش حرف زد. باید بهش سلام کرد و ازش خداحافظی. باید میخ های اضافی رو آروم آروم در آورد و جاهای غبار گرفته شو با دقت تمیز کرد و لولاهاش رو روغن کاری.


به خونه باید فرصت داد. یواش یواش می فهمی کدوم یکی آلبوم و کدوم ترک رو بیشتر دوست داره و واسش می ذاری رو ریپید و به کار خودت می رسی. کجاش زخمه و وقتی پاتو می ذاری از درد صدا می ده و حواست هست دفعه ی بعد با احتیاط از کنار زخمش رد شی. می فهمی کدوم آدما رو دوست نداره و اونا رو راه نمی دی. می فهمی با کی رفیقه و بهش می گی خونم دلش تنگ شده واست، یه سر بهش بزن.



بعد یه روز عصر، وقتی خسته و مونده با یه کوله ی سنگین از در می آیی تو و سلام می کنی و می گی چقدر دلم واست تنگ شده بود، بهت جواب می ده.

باور کن

    05:15


In Bruges
فیلمی که نه تنها معروف نیست و هیچی راجع بهش نشنیدم بلکه یه کالین فارل نفرت انگیز داره که وقتی فیلمه به دستم رسید(!) تا فهمیدم توش بازی می کنه بی خیال دیدنش شدم، یهو از وسط یه عالم فیلم دیگه پرید بیرون و گفت منو امشب ببین؛ و بعد نه تنها دیدنش کلی خوب بود بلکه هم کالین فارلش همون جور که آقای فیلم نامه خواسته بود قابل تحمل و حتی در کمال شگفتیم جذاب شد. این به اضافه ی فیلم نامه اش که هر جمله ای و کاری رو دقت کن که بعدن واسش قصه دارم و همه ی اینا در نهایت نه جدیه نه شوخی. آهان تازه یه دونه رالف فاینس عزیز و... و... و...؟ اوهوم، ساندترکِ محشرش.


درسته که یه فیلم معمولیه، اما وقتی من به دو- سه نفر اس ام اس بفرستم که کالین فارل تو این فیلمه عالی بازی می کنه، به قول آقا بی احساسه قطعن معجزه شده :ی



این پست آقای جالب توجه عزیز، باعث پابلیش این نوشته ی از یک ماه پیش مونده شد.

    04:56

!El I Love U
گرند ما گرند ما گرند ما

    04:49

27 janvier 2009
همه اش شده رنگ و رنگ و رنگ
لویتان و ترنر و گوگن و بیکن و کوکوشکا و ماله ویچ
خونه های رنگی با گواش آدم کش، کالک های ماژیکی محض آنالیزهای از سر شکم و رنگ و روغن نجات بخش
زیرسیگاری های پر ِپر و ظرف های نشسته و لیوان های نیم خورده ی فراموش شده و خونه ای که توش نمی شه راه رفت
پس فردا بعد از ظهر می بینمت. بعد از این تحویل کار لعنتی

    06:55

24 janvier 2009


آهنگ هایی هست، آهنگ هایی هست، آهنگ هایی هست...

آهنگ هایی هست که حتی بعد از ماه ها...

آدم را می کشد.



Journey to Eternity
Shahram Nazeri


*Full Album



    02:17

22 janvier 2009
شادی های کوچک

ال از دیشبش به هیچ طریقی حاضر نشده بود بهمون بگه.
مین تهدیدش کرد به بدترین کار عالم
ال تحت تاثیر قرار گرفت و گفت
من و یل از خنده منفجر شدیم
من از زوز خنده از بغل فیل افتادم رو میز
میز برگشت رو پای کوک.

    09:29

استاد عکس تابلوی اصلاح شده رو تو موبایلش نشونم داد و گفت: تو نقاش درجه یکی نمی شی، اما نظراتت در مورد نقاشی ها گاهی شکه ام می کنه؛ با یه کم تجربه و مطالعه ی بیشتر یه منتقد هنری درجه یک می شی.

یه دلال داره که کاراشو تو فرانسه واسش می فروشه، یکی از تابلوهاش رو واسمون آورده بود ببینیم؛ همه به به و چهچه کردن. بهش گفتم نقاشی تون رنگ آبی کم داره و این جوری که الان هست از نظر من آشغاله.

    09:04

9 janvier 2009
من تصمیم گرفتم در آینده که بزرگ شدم، عمو احمد یلداهه بشم.
یلداهه گفت چون اون هم به سن من بوده همین جوریا که من هستم بوده، خیلی کار سختی نیست.
بعدنا که بزرگ شدم یه خونه دارم با یه عالم کتاب، جلسه ی سیاسی می رم، هی می رم این ور اون ور دنیا فیلم تهیه می کنم(مستند فقط)، کلی فیلم می بینم، شعر می گم(حتی اسم یکی از کتابامو یلداهه می ذاره رو وبلاگش).
سی سال وقت دارم که عمو احمد یلداهه بشم.
قبلنا هم تصمیم داشتم عمو احمد بشم، اما اون وقتا نمی گفتم. امروز گفتم چون فهمیدم دیگه سیبیل نداره.

    22:25

یک سال و چندماه پیش نمی دونستم موقع خندیدن چه شکلی می شی، چه جوری دست هات رو تکون می دی، چه طور می شینی، چه طور رانندگی می کنی، چه جوری نگاهم می کنی، بغلم می کنی، دلت واسم تنگ می شه، نفس می کشی.... صداتو نمی شناختم، بدنتو دست هاتو.
الان اما همه شو می دونم، همه ی همه شو.

دوست دارم و تولدت مبارک

    20:55

خونه ی یلداهه مثل این کفش زمستونه هاس که جوراب تنشونه.

    17:39

8 janvier 2009
You could say that I have no inspiration, that I only need to paint.
Francis Bacon




Maya Kulenovic


    00:25

6 janvier 2009
ظواهر
من و آقای فیل یک زوج کاملن فرهنگی هستیم. تمام بعد از ظهر امروز رو شکلات خوردیم و Mezzo گوش و تماشا کردیم و از جامون جم هم نخوردیم. چون این ماییم یک زوج کاملن فرهنگی که خودشون رو وقف موسیقی کلاسیک کردن.


حقایق
ساعت حدود سه بعداز ظهر، آقای فیل مشغول فعالیت بی وقفه ی هر روزه اش که همانا پشت سر هم عوض کردن کانال ها باشه (رکوردش صد و پنجاه و سه کانال در ثانیه است) بود که موبایلش زنگ زد. و این درست لحظه ای بود که نوبت به کانال Mezzo رسیده بود. آقای فیل کنترل رو پرت کرد و موبایل رو برداشت و چند دقیقه ای حرف زد. بعد موبایل رو پرت کرد تا کنترل رو برداره، اما کنترل غیب شده بود. هیچ کدوممون (منم اون جا بودم آخه) حاضر نشدیم دنبالش بگردیم. نه به این دلیل که دوست داشتیم Mezzo تماشا کنیم، بلکه به این دلیل که هردو از مشکل گشادی مفرط رنج می بریم. نیم ساعت اول مثل هر زوج متمدن و دوست دار موسیقی کلاسیک دیگه ای به صفحه ی تلویزیون زل زدیم و حتی در مورد موسیقی ها و کار نوازنده ها نظر دادیم. پنج دقیقه ی بعد از نیم ساعت رو صرف حرف زدن از لباس اون خانوم پیانیسته کردیم. ده دقیقه ی بعد از اون پنج دقیقه در این زمینه حرف زدیم که چقدر نوازنده ی چینی نشون می دن( همه ی آسیای شرقی ها از نظر ما چینی هستن و نه حتی ژاپنی) و حتمن واسه اینه که جمعیتشون زیاده و اگه ایران هم یک میلیارد نفره بود ما ایرانی ها Mezzo رو تصرف کرده بودیم. یک ساعت بعد از اون نیم ساعت این جوری گذشت که هر پنج دقیقه یکی مون بدون این که چشم از صفحه ی تلویزیون برداره به اون یکی می گفت "پاشو کانال رو عوض کن" و اون یکی به روی خودش نمی آورد که صدایی شنیده. یک ساعت بعد از اون یک ساعت جفتمون بی این که حرفی بزنیم تا سر حد مرگ به صفحه ی تلویزیون زل زدیم. یک ساعت کذایی که تموم شد هر دو دچار احساس گرسنگی شدیم. اما هیچ کدوم حاضر نبودیم به گرسنگی اعتراف کنیم؛ چون اولین نفری که می گفت گرسنه است باید برای آوردن آذوقه به آشپزخونه که دست کم هفت متر باهامون فاصله داشت می رفت. در همین لحظات مرگبار بود که برای حفظ بقا مجبور به سازش شدیم و هر دو با هم اعتراف کردیم گرسنه ایم و حاضر نیستیم از جامون تکون بخوریم و اگه اون یکی دوست مون داره باید بره یه چیزی واسه خوردن بیاره و البته واضحه که هیچ کدوم نرفتیم؛ نه به این خاطر که اون یکی رو دوست نداریم، واسه این که هر دومون طبق یه توافق پنهانی در دل معتقد بودیم این ملاک مناسبی برای سنجش علاقه نیست گیرم که به مرگ طرف مربوطه منجر بشه. احتمالن نیم ساعتی این جوری گذشت که چشممون به بسته ی شکلات روی میز کناری افتاد. با این که شکلات جان از آقای فیل پنجاه و از من بیست و پنج سانتی متر فاصله داشت، آقای فیل مجبور شد دستش رو دراز کنه و برش داره و درش رو باز کنه. چون من بعد از این که موفق نشدم به فیل تلقین کنم بیست و پنج از پنجاه بیشتره، خودم رو به مردن زده بودم که البته چیز مهمی نبود با شنیدن صدای باز شدن بسته ی شکلات زنده شدم. یک ساعت بعد از این نیم ساعت صرف شکلات خوردن(حفظ بقا) و موسیقی کلاسیک(کار فرهنگی) شد. نمی دونم اثر شکالات بود یا چیز دیگه که اون آخرا بحثمون فقط و فقط راجع به نوازنده ها بود. البته نه به عنوان یه نوازنده(گرچه توش نقش داشت)بلکه به عنوان یک انسان. چون ما انسان های انسان دوستی هستیم و قبل از هر چیز به انسانیت اهمیت می دیم. بحث مون در این زمینه بود که کدوم نوازنده(انسان) واسمون اثر ترن آن داره و کدوم ترن آف.

    19:21

بامداد( بامی، بامین، گل کو، و...) امروز عصر به ما( من و آقای فیل) اس ام اس داد که داره می آد خونه مون و نه تنها مانع کار به شدت فرهنگی ما شد و جلوی لذت مون از موسیقی رو گرفت بلکه باعث وقفه ی فرهنگی مون شد. همچنین ما رو از مرگ حتمی بر اثر خصیصه ی اصلی شیرازی ها نجات داد.

چطور ممکنه کسی در آن واحد با یه اس ام اس همچین کارهای محیرالعقولی کرده باشه؟ در پست بعد خواهیم دید.

    19:10