Home Friends Archive Other

24 mai 2009
نیم ساعت بعد

بریف فلان: مسخره. تازه یه خورده داشت رابطه ی من و یلداهه خوب می شد، حالا مجبورم همه کبریتاشو بخرم تا جواب سلاممو بده.

    15:41

بریف فلان: همون خونه ی یلدا؟
من: اوهوم.
بریف فلان: خوبه دیگه؛ یلداهه ی بی چاره زمستون و تابستون کبریت بفروشه، شما هم تو خونه اش حال کنین.

    14:29

Have you met
?The perfect couple

The two soul mates
?whose love never dies

The two lovers
?whose relationship is never threatened

The husband and wife
?who trust each other completely

If you haven't met the perfect couple
.let me introduce you
They stand atop
.a layer of butter cream frosting

?The secret of their success
,Well, for starters
.they don't have to look at each other


Desperate Housewives S3 E12

    13:08

یه اصل مهم واسه نوشتن فیلم نامه های تلویزیونی، ظاهرن، اینه که تو هی گره بپاچونی تو فیلم نامه. این قدر گره های پشت سرهم و به ترتیب بزرگ شونده، که بیننده هات یادشون بره قبلی رو و قبلی رو و قبلی رو. بعد گره آخری که با هیچ دندون سالمی باز نمی شه رو برداری واسه شون به یه شیوه ی محیرالعقولی باز کنی و به روی خودت نیاری که گره های قبلی هم وجود خارجی داشتن و همه خوش و خرم به زندگی شون ادامه بدن.



یه اصل مهمی تو زندگی هست و اونم اینه که زندگیت پر از گره است. گره های جورواجور. تا می آیی یکی رو باز کنی، یه جای دیگه واسه خودش گره می خوره. کورتر هم گره می خوره. بعد سر گرم گره کوره می شی و همین جور که داری با چنگ و دندون بازش می کنی، یه گره گنده ی گوگولی مگولی پاچیده می شه تو صورتت. اونم جایی که انتظارشو نداری. بعد مجبوری (می فهمی که؟) همه ی کار و زندگی و ایناتو بذاری کنار، مشغول باز کردن این یکی بشی. اون گره ریزه میزه ها هم که طبیعتن به چشم نمی یان دیگه.



یه اصل مهمی تو دوستی هست، اونم اینه که هر چقدرم شما انسان های بالغ و باکمالات و با سوات و دوستانه و هوشمندانه و اینایی باشین، باز رابطه تون دچار گره می شه. گره هایی دقیقن به این دلیل غیرقابل حل که ریشه در سرنوشت بشری دارن. بشر محکوم به حسادته، محکوم به تمایل شدید به بی عدالتیه، محکوم به تملک طلبیه، محکوم به انتقام جوییه، محکوم به خود همه چی دان بینیه، محکوم به زیر آبی رفتنه و محکوم به دوهزار و صد و پنجاه و سه تا چیز دیگه. آیا تا این جا در این قضیه مشکلی هست؟ نه. همه مون ضعف هامون رو می شناسیم و اگه تا الان نشونش ندادیم دلیلش فقط اینه که شرایطش مهیا نبوده. اصلن چرا ضعف؟ اینا ویژه گی های انسانیمونن و تا وقتی باهاش کار غیرانسانی نکردیم دلیلی نداره ناراحتش باشیم (الان می شه پونصد و هشتاد خط دیگه اینو ادامه داد و حرف های مخلوق پسند نوشت و کماکان به هیچ جا نرسید، اما این الان بحث من نیست که. خب؟). اما دوست ها این وقت ها کنار هم می مونن و سعی می کنن یه جورای خوبی با هم کنار بیان. حالا یا اون چیزایی که بهش محکومن رو واسه هم توضیح می دن، یا ندید می گیرنشون یا از کنارشون می گذرن یا هر چی. و این دوستا با این که رابطه شون سیصد و سه تا گره داره، به داد گره های هم دیگه می رسن. یعنی این جوریاس که تو و دوستت یا تو دوستات که تا همین سه دقیقه و پنجاه ثانیه پیش تو این فکر بودین که چه جوری حال هم دیگه رو بگیرین، الان هم دیگه رو بغل کردین و به تنها چیزی که فکر نمی کنین گره های رابطه تونه، گره های زندگیتونه، گره های سریال هر شبتونه. دارین به دوستیتون فکر می کنین. به قدرت دوستیتون. به خودتون چندتا و همه چیزهای خوب و خوش و خرم دنیا.


اما؛
یه بیننده ی هوشمند، همه ی گره های کوچیک و باز نشده ی فیلم نامه یادشه و با هر بار باز شدن گره بزرگه و فراموش شدن اون کوچیک موچیک ها، اعتمادشو به نویسنده از دست می ده و در بهترین حالت، سریاله رو واسه این می بینه که درگیر زندگی کارکترها شه.

    10:23

20 mai 2009


























Snatch یکی از محبوب ترین فیلم های منه. از اون هایی که با بارها دیدنش هم سیر نشدم و هر وقت کسی بگه بیا اینو ببینیم، حتمن قبول می کنم و همه شو هم می بینم و هربار از ته دل می خندم، متعجب می شم، حرص می خورم، می ترسم، میخکوب می شم، نفس عمیق می کشم.



حالا راک ن رولا؛ که به قدرت اسنچ نیست، اما امیدواری عظیمیه برای انتظار فیلم بعدی گای ریچی عزیز.

    15:01

18 mai 2009
انسان هایی هستند که ماشین لباس شویی شان به این علت خراب می شود که نصف قوطی پودر لباس شویی را در آن خالی کرده اند :ی

    13:28

سومین باری که به هوش اومدم؛ ال بالای سرم گریه می کرد.
برای یک لحظه ی کوتاه، یک لحظه ی خیلی خیلی کوتاه، مطمئن بودم مردم.

    12:24

7 mai 2009
گیرم که همه چی فیس بوکت رو خصوصی کنی. خودت تکلیف همه چی رو واسش مشخص کنی که چیو به کی نشون بده به کی نه.
هنوزم یه دنیای شیشه ایه.

    03:08

از علامات افزایش سن، یکی هم این که آدم از یک هفته قبل از سفر نه تنها کوله اش رو پر نکرده؛ بلکه هم تا صبح روزی که می خواد بره حتی به این فکر نکرده چی می خواد با خودش ببره.

    02:47

دختره- یه چیزی می خوام واست بیارم هفته ی دیگه. مامانم درست کرده. فکر کنم خیلی دوست داری.
من- خب چیه؟
دختره-ممممم نمی دونم شماها اصلن دارین یا نه. فکر نکنم اصلن بدونی چیه. ولی تهرانی ها بهش می گن نمک ِسبز.
من- :0 نمک سبز؟؟؟ چی هست؟
دختره- یه چیزی که ما تقریبن با همه چی می خوریم. خیلی خوبه.
من- یعنی یه نمکیه که رنگش سبزه؟
دختره- نه ببین، یه چندجور سبزی مختلف خیلی زیر شده است با نمک خیلی زیاد و...
من-آهان؛ منظورت درآره؟

    02:39

یک آلوچه هایی( همون گوجه سبز اقصی نقاط ایران و گورجه باغی ما شیرازی ها) دارند این رشتی ها؛ که از چندماه پیش پزش رو به من داده بودن که صبر کن اون فصلش بیاد تا حالیت شه آلوچه چیه. یعنی تعریفی نمونده بود که از این آلوچه رشتی نکرده باشن ها. بعد همه از محاسن رنگ منحصر به فردش می گفتن که قرمزه. چندتایی شون هم وعده ی آلوچه های باغ یا خونه شون رو داده بودن. کاری جز صبر کردن هم که بر نمی آمد طبیعتن.
ماه ها گذشت و چند روز پیش سرانجام چشمم به جمال آلوچه ی قرمز رشتی؛ محصول باغ یکی شون روشن شد. اصلن از شگفت زده گیم نمی تونم چیزی بگم. یعنی کم مونده بود عین فیلم های زمان بچگی چشم هام رو با دست بمالم در مقابل اون همه حیرت. که عجب رنگی داشت این آلوچه ی قرمز رشتی. مزه اش هم که احتمالن نیاز به تعریف نداره که عالی بود.
خلاصه که من بسته ی حاوی جنس مربوطه رو آوردم خونه و گذاشتم تو یخچال و هی به یه بهانه ای می رفتم سر وقت رنگ و مزه شون. میزان هیجان زده گیم به حدی بود که چند باری دستم رفت طرف تلفن که زنگ بزنم واسه مامانم (یک پیش کسوت تیم فنز آو گورجه باغی) تعریف کنم که "چه نشسته ای مادر من؟ گورجه باغی سبز شیرازی می خوری و دلت خوشه که گورجه باغی؟ اینا رو باید ببینی." بعد یاد عکس العمل قطعی مامانم می افتادم که حتمن مقداریش رو بفرستم و از تصور پروسه ی فرستادن گورجه باغی به شیراز، پشیمون می شدم.
این شد که من چند روزی درگیر این بودم که چرا من اصلن نه همچین چیزی دیدم و نه شنیدم؟ اصلن مگه می شه که همچین چیزی پاش به جاهای دیگه باز نشده باشه؟ و اگه شده نه عکسی ازش جایی هست و نه حتی کسی ازش حرفی زده؟ تا این که دیشب آخرین ته مونده ی آذوغه ی آلوچه ی قرمز رشتیم به اتمام رسید و از اون جایی که مطمئن بودم من بی آن زیست نتوانم؛ رفتم سر وقت این میوه فروش سر کوچه. بهش گفتم سلام؛ من گوجه سبز ِقرمز می خوام. دقیقن با همین لحن ها. آقاهه مطمئنم که داشت فکر می کرد باید چشماشو با دست بماله الان، بسکه عجیب ترین جمله ی دنیا رو شنیده بود. گفت چی هست؟ گفتم همین آلوچه های رشتی که قرمزن. تا اومد بگه قرمز؟ یهو فهمید منظور من چیه و گفت آهاااااا، زغال اخته ی نوبر می خوایی دخترم.

    02:12

2 mai 2009
یکی از بازی ها من و گوگل اینه که اسم فیلمای مختلف یا نقاشی های مختلف رو می ریزم تو میکسر و بعد خالی می کنم تو حلقش.
معمولن قاطی می کنه و سرش گیج میره. و گاهی می گه: سلام نازلی؛ منظورت اینه؟ اگه بگم نه می گه غلط کردی تو، هیچ جوابی ندارم بهت بدم. اگه بگم آره؛ می گه این جوری نوشته می شه مونگل جان، حواستو جمع کن.

    22:39

1 mai 2009
عاشق صابخونم ام، علاوه بر این که خوش قیافه است و خجالتی و مدیر مدرسه ی پسرونه و اینا؛ اس ام اس هاش در حد ساختن یه روز آدمن.
مثلن می خواد از من اجازه بگیره که یه روز بیاد از خونه ام رد شه، بره زیر شیروونی یه چیزی برداره یا بذاره، همچین اس ام اسی می ده:
خانوم فلانی، اگه امروز تشریف دارید و کلاس نمی رین، من خدمت برسم برای رفتن به انباری و یک میله از آن جا بردارم. با تشکر. فلانی.

یا مثلن چون بهش گفتم من تاریخ ها یادم می ره، یه روز قبل موعد اجاره یادم بیاره:
خانوم فلانی، ببخشید که اس ام اس می دهم. فردا هشتم ماه هست. هر ساعتی بفرمایید خدمت می رسم.

یا این:
خانوم فلانی، دیروز از زیر خانه تان رد شدم. پنجره تان باز بود. گفته بودید تهران هستید، نگران شدم.
بعد من جواب دادم که واسه این که یه چیزی رو رنگ زدم پنجره رو باز گذاشتم که خشک بشه و فکر می کردم فقط دو روز تهران می مونم. جواب:
بله فراموش کرده بودم شما نقاش هستید. پس نگرانی ام بی مورد بود. اما بیشتر مواظب باشید. موفق باشید.

    17:44