باید زمان بدهید ...

باید در را باز بگذارید

باید زمان بدهید

صبر کنید

صبر کنید

آدمها خودشان می آیند

خودشان می روند

بعد نفس عمیق بکشید و در را ببندید

...

پ.ن: نوشتن از حال و احوال این روزها پس همه اتفاقات روزانه مهم و غیر مهم گم شده !

 

رژ لــبم ...

خیلی فکر کردم که در مورد این موضوع بنویسم یا نه اما دیدم شاید عرف نیست اما بد هم نیست و چه بسا که خوبم باشه اشتراک این حس! خیلی ساده است؛ حس داشتن رژلب .
ممکنه برای خیلی از خانمها رژ لب(ماتیک ) داشتن به درد همون نیاز خودآرایی ، جذابیت ، رنگین تر کردن چهره ، جلب توجه ، عشوه و ... باشه اما برای من همیشه فرق داشته :) 
یادمه الهام دوستم وقتی پشت کنکور درس می خوندیم وقتی من رژلب قرمز داشتم بیشتر اوقات برق لب داشت یا اصلا نمی زد ، به جاش همین حس من رو به لاک داشت و لذتش رو می برد. یه بار بدون اینکه قصدی داشته باشه دوستانه گفت من و تو نباید رژلب پررنگ بزنیم ؛ خیلی معلومه. و تازه اون زمان به این فکر کردم که وقتی رژلب قرمز و پررنگ دارم چه تفاوتهایی دارم و چه اثری می گذارم (تفاوت نسل ما با نسل جدید ) و واقعا بعد از اون این کنترل رو به لبم و رژلبی که استفاده می کردم داشتم. می دونم که خیلی از خانمها از ترکیب لب و بینی و سایر اجزای صورتشون راضی نیستن و خیلی تغییرش می دن و لب هم یکی از همین موارده که در معرض انواع عمل و خط و خطوط اضافی قرار می گیره تا به همون توجه و نیاز پاسخ بده. اما ... 
حالا اون چیزی که به خاطرش نوشتم به همین برمی گرده که من از لبم این انتظارات رو نداشتم.
از وقتی که نوجون بودم و اولین بارها با شرم و حیا از گوشه رژلب خوار بزرگه یا خاله (غیر از مامانم) استفاده کردم برام طعم و مزه رژلب خیلی مهم بود. خیلی بیشتر از رنگ و حالتی که داشت(مخملی و چرب و ...بودنشون) . شاید دلیلش مامانم بود که همیشه وقتی رژلب استفاده می کرد می گفت این چه بد طعمه ، من اولا نمی فهمیدم این حساسیت مامان رو اما حالا دقیقا همین حس رو دارم و وقتی رژلب می خرم بوش میکنم و می زنم تا طعمش رو بفهمم. داشتن سرب توش هم همیشه مهم بوده چون درصد بالاییش خورده میشه و تا بتونم این مورد رو هم چک می کنم و حالا مدتهاست که نسبت به رژلبی که بهش حس خوبی دارم روی لبم احساس نیاز می کنم. 
زهرا (خواهرم) اولین درهای شیرین رو به روی رژلبهای دوست داشتنی باز کرد و برام از وین از همین رژها و چند تا برق لب آورد که عالی بودن ... هر بار که اون برق لب رو می زدم رفرش می شدم و حالم یه جور دیگه بود و از این حس خوب لذت می بردم ومی برم هنوز ... 
الانم یکی از همین رژلبها رو گذاشتم روی میز کارم کنار وسایل دیگه ، غیر از صدرا و شهرزاد فقط آقای مسافر می بینه (اولا وقتی میزم رو تمیز می کرد غر می زد که واااا ، یعنی چی که این چیزا رو می ذارید روی میز ، میز رو شلوغ می کنید ، روش نمی شد بگه چرا رژلب گذاشتی اینجا ، بنده خدا نمی دونه چقدر برام مهمه ) 
می دونم که خیلی از خانمها این حس رو با من مشترک هستن و فقط شاید تا به حال به این لذتهای ریز و کوچولو توجه نکردن. به نظرم شادی اول از همین لذتهای درونی شروع میشه و میشه با دیگرانی که اطرافمونن قسمتش کرد.

پ.ن: مدتها بودن ننوشته بودم اینجا :) با چه موضوعی برگشتم :)

هم خوانی با کارتن خواب  

 

مثل هر روز سوار اتوبوس به سمت آرژانتین شدم و هنوز جایی برای نشستن نبود. وسط شلوغی قسمت خانوما یه صدای بلند و آرومی گفت: " سرتو بذاااااار رو شونه هام خوابت بگیره ...". چند تا خانومی که ایستاده بودیم با هم برگشتیم سمت صدا. یه مرد حدود پنجاه و چند ساله که کلی درب و داغون و کثیف بود، یه کیسه بزرگ رو بغل کرده بود و نشسته بود و همونجا شروع کرد به خوندن. داد و فریاد نمی زد و همینطور آروم اما بلند آهنگی که شروع کرده بود رو ادامه داد. با دهنش یه آهنگی می زد و آهنگ بعدی رو شروع می کرد. از ابی و داریوش شروع کرد و چند تا از آهنگای این خانوم قدیمیا که من نمیشناسم رو خوند و رسید به یاد ایام کودکی افتخاری و چرا رفتی ؟ شجریان. صداش خدایی عالی نبود اما به یه ملایمت خوبی می خوند. تازه کامل هم شعر رو نمی خوند و یه جاهایی رو رد می داد. این رو خانومهایی که کنارم ایستاده بودن گفتن J که انگار هنوز با آهنگای قدیمی نوستالژی داشتن و اهل حال بودن . چند تا از خانوما اولش آروم زیر لب شروع کردن آهنگ قدیمیا رو خوندن ، بعد که رسید به چند تا آخری که منم حفظشون بودم دیدم من و اون چند تا خانوم همه داریم با این بنده خدا می خونیم. اونور مردا و این ور زنها نگاه می کردن ، یه سری بد و یه سری با لبخند. اون کارتن خوابه روی کشویی وسط اتوبوس واسه خودش نشسته بود و ما هم قسمت آخر بخش خانومها بودیم. از میله وسط رد شدم و کنار آقاهه ایستادم و باهاش چند تا آهنگ آخر رو خوندیمJ خودشم جا خورد و نیم خیز شد و بعد ایستاد اما بازم خوندیم. یکی دو تا از اون چند تا خانوم دیگه پیاده شدن و دو نفر موندن و ما همچنان ادامه دادیم. کارتن خواب از اولشم حرفی از پول نزده بود و هر کی ، هرچی خودش می خواست می داد بهش،  اما این وسط حال چند نفری رو شاد کرد و تو مسیر حالمون خوب شد.

#کارتن_خواب #محرومان #درویش_مسلک #اخلاق #حال_خوب #کلیشه_ها #شهر #تهران #آسیبهای_اجتماعی #آهنگ #ترانه_های_قدیمی #خاطره #نوستالژی

تلخ ... هرگز

 

" در بعضي طوفانهاي زندگي، کم کم ياد ميگيري که نبايد از کسي توقعي داشته باشي، مگر از خودت...
متوجه مي شوي بعضي را هرچند نزديک، نبايد باور کرد...
متوجه مي شوي روي بعضي هر چند صميمي، نبايد حساب کرد...
مي فهمي بعضي را، هر چند آشنا، نمي توان شناخت، چرا که گاهي انسان ها، از آنچه دوست دارند باشند سخن مي گويند، نه از آنچه هستند...
و اين اصلا تلخ نيست، شکست نيست، آگاه شدن نام دارد...
ممکن است در حين آگاه شدن درد بکشي، اين آگاهي دردناک است اما تلخ، هرگز...

پ.ن: جواب خیلی از سوالهای زندگی با اندکی صبر در ادامه زندگی بهمون داده میشه ، اونقدر شفاف که انگار یکی از خیلی بالا فقط واسه ما سفارشی اومده پایین و جلسه اختصاصی گذاشته. ما فقط باید صبر کنیم تا وقتش برسه . . . حالا مسئله مهم همین صبره ! منم مث شمام کم طاقت ولی گویا چاره ای نیست :)

پ.ن: این روزهایی که شبها بی خواب و صبح ها در خواب هستم ، کسالت زیادی دارم اما عصرهای شلوغ و پر کار راضیم می کنه و این خوبه. البته دنبال یه برنامه خوب برای صبح ها هستم و به زودی اتفاقای خوب می افته :)

پ.ن: این متن رو هم توی شبکه های اجتماعی به نقل از شهاب حسینی گذاشتن اما منبع درست و حسابی پیدا نکردم.

 

بیا که همهمه ام

نمی رسم به صدا ...

 

...

پ.ن: سر پایین پر از خجالت در روز عاشورا ...

پرواز ...

از وقتی که عاشق شدم

فرصت بیشتری پیدا کردم برای این که پرواز کنم

فرصت بیشتری برای این که پرواز کنم و بعد زمین بخورم

و این عالی است

هر کسی شانس پرواز کردن و به زمین خوردن را ندارد

تو این شانس رو به من بخشیدی

متشکرم!

 

- شل سیلوراستاین

 

پ.ن: روزهایی که میگذره روزهای خوبی نیستن ... نمی خوام بگم از این روزهای قشنگ پاییزی متنفرم اما وقتی حالم بده نمی تونم خوب نشون بدم ، سالهاست این کار رو می کنم. دیگه نمی تونم ، خسته ام ... خیلی خسته !

پ.ن: بعضی متنها با خودشون حال و هوایی دارن که مثل یه تیر از وسط مانیتور میان و می خورن تو قلبت ... بعد قلبت درد میگیره و باید  وسط کار بزنی بیرون و چند تا خیابون رو گز کنی و بستنی بخوری و نفس عمیق بکشی تا عادی بشی و برگردی قاطی آدما :( این جمله بالا هم جزو هموناست ... نه می تونی نخونی ، نه می تونی بخونی ...

خستگی ...

گاهی خستگی

گاهی خستگی

گاهی همه چیز به خستگی ختم می شود ...

خستگی که درونش تنها هستی ...

مذاکرات ما ...

در روزهایی که اینجا تعطیل بود ، من هم تعطیل بودم و اتفاقهایی که می افتاد اتفاقهای مهم زندگی نبودند، اما دوست داشتم ، از خیلی چیزهای می نوشتم ، تا اینجا مثل همیشه ثبت بماند اما نشد و فرصت هم پیش نمی آمد. بعد که این صفحه زنده شد هم من سرم شلوغ شد و کلی ماجرا پیش آمد و هر بار که خواستم بنویسم به شکلی نمی شد تا اینکه حالا یعنی یک نیمه شبی در تابستان بالاخره من و این صفحه رو در رو شدیم.

برای اتفاقاتی که در این مدت مخصوصا برای کارم افتاد جز "افتادن" فعل دیگری ندارم و اونقدر بهشون فکر کردم که از فکر کردن بهشون هم خسته ام. فقط میشه گفت بنا به اون جمله معروف " وقتی برای اولین بار از روی یک جوی بزرگ آب پریدی، دیگه پریدن برات مثل دفعه اول سخت نیست" ، حالا هم بعد از ایسنا ، تغییر در روند کار و زندگی برای من اونقدرها سخت نیست و فقط باید تلاشم رو بیشتر کنم.

معصومه حالا نه خبرنگار ایسنا است و نه شانا، حالا شرق جایی هست که به عنوان رسانه معرفی می کنه ، هر چند که مخالفتهای زیادی به همراه داشته و اول از همه مامانم کلی غر زده اما به زودی با اتفاقات جدید همه چیز به روال خوبی می افته و همه راضی میشن :)

 

پ.ن: برای هر حال خوبی باید مثل هر گلدان گلی تلاش کرد، تا گل بدهد و سبز بماند و این حال خوب ، عجیب پر غنچه است و دلش مراقبت زیاد می خواهد.

پ.ن: تا به حال این اندازه از اینکه فقط خودم هستم و خودم نترسیدم ، از اینجای زندگی به بعد خیلی بیشتر باید مراقب بود ، چون تنهایی نزدیک ِ نزدیک است...

 

لذتهای دم دستی - 4

 

برای این یکی حسهای متفاوت و با اندازه های متفاوت وجود داره...

پوشیدن لباس راحتی و خنک و آزاد شدن از شلوار تنگ و لی :)

و به خصوص لحظه باز کردن دسته موهایی که 8 تا 12 ساعت زیر مقنعه کپک زده و به هم ریختن و رها کردنشون :)

پ.ن: مدتهاااااااست که بهترین لحظه روز ، وقت خوابیدن و سر گذاشتن و فرو رفتن تو متکاست

پ.ن: تنها چیزی که به ما می گوید کی و کجا هستیم ؛ خستگیمان است (اختراع انزوا - پل استر)

 

لذتهاي دم دستي - 3

و باز هم از جمله لذتهای خوب و دم دستی که خدا ایشالا زیادش کنه همین چتهای شبکه ای و فیسی و جیمیلی است که در زمانی غیر منتظره می آید و می رود و حال را خوووب می کند.

و "همسو" :) با همین توضیح باید یاد کنیم از ... حال خوبِ بعد از یک چت لووووس + نیش خندای دلغنجونک + رضایت از حال خوب خودت و ...

پ.ن: معنی این حال خوب و چت لوووس و چیزای دیگه رو خودم فقط می فهمم :) حالا شما می خواید تصور کنیم قاطی کردم یا لزوما منظورم به آقای محترمی هست یا نه، دست خودتونه اما من کلی گفتم و مهم حال خوبه :)

پ.ن: اونهایی که میان اینجا و احوال نمی پرسن ممکنه سوسک نشن اما حتما یه جایی که نباید چااااییشون میریزه رو لباسای قشنگشون و حالشون گرفته میشه ...بعله  :)