دانلود آهنگ جدیدAquileo | حسرت دل

گفته بودم نشو از من جدا
میشوی خار بین آدما
همچو برگ زرد ریزان
میشوی بی محتوا
زیر پا له باد وباران میبرند تا نا کجا
گفته بودم بعد افسوس میخوری
تو پشیمان میشوی
بالای سر هست یک خدا
نیش خندی میزدی
دیوانه وار گشتی جدا
حال چه میخواهی زما ای بی وفا ؟
التماس کردم بمان
با گریه های راه به راه
تو ندیدی
اشک چشمان مرا ای بی خدا
خیلی دیر است آمدی از ما گذشت
امّا بگو حالا چرا؟

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم خرداد ۱۴۰۴ ساعت 4:44 توسط samira
|

دل به او بستم
ولی او بی وفایی میکند
بی خیال از من جدایی میکند
قلب وروحم را گرفت
دارد خدایی میکند
دست در دست دگر
هی روشنایی مکند

+ نوشته شده در جمعه نهم خرداد ۱۴۰۴ ساعت 6:46 توسط samira
|

منکه ویرانم زدست روزگار
تو چرا گشتی زدنیا بی قرار
کوچه دیگر یاد ما آنجا نبود
از چه رو از خاطرات کردیم فرار
زندگی از ما گرفت جانان را
عمر دارد میگذرد
چون رعدوبرق دیوانه وار
هرچه گفتم بس کن آن آیام را
شکوه کم کن دل بکن از این دیار
ناله کردی زدست کردگار
اشک ریختی در زمستون هم بهار
عاقبت تنهای تنها گوشه گیر
بغض بترکیدو با فریاد آی هوار
من چرا ماندم به دنیا بی تبار

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم آذر ۱۴۰۳ ساعت 3:30 توسط samira
|

ای دیوانه تر از قلبم برگوبه کجا رفتی
درکوچه ما نیستی ناگه توچرا رفتی
تو حال دلم دیدی شاید فرار کردی
من که وفا کردم از چه رها کردی
هرشب دعا کردم روزی که بر گردی
از ما گذر کردی حتماً سفر رفتی
چون بادبادک رنگین با بادهوا رفتی
یا قاصدکی بودی توسوی خدا رفتی
راه را جدا کردی شاید که صفا کردی
یک روزبه خود آیی خالی زرویایی
هم سیرزفردایی ناراضی به دنیایی
گویی به خودت افسوس
دیرشد خطا رفتی
گویی به خودت افسوس
دیرشد خطا رفتی

+ نوشته شده در جمعه نهم آذر ۱۴۰۳ ساعت 10:57 توسط samira
|

ازکوچه گذر کردم دنیای خرابات بود
درها همه بسته گویی خالی زسکنا بود
گشتم پی آدرس شاید دری وا بود
هرچند که میرفتم ترسی به جانم بود
انگار همین دیروز بابا کنارم بود
با خود بلند گفتم ترست زچیست جانم؟
بیهوده مخور غصّه هرلحظه خدایت بود
در ظلمت تاریکی مشکل گشایت بود
ازیاد مبر هرگز کی رهنمایت بود
غافل مشو ازاو چون کوه پناهت بود
قربان برم بابا حرفات شفاهم بود
کوچه که خالی بود
اماّ عطرت در آنجا بود
یادت همه جا بود

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم مهر ۱۴۰۳ ساعت 1:4 توسط samira
|

هرچه مهرهست نصیب تو شود
کل دنیا بخندت برویت رفیق تو شود
کورشود آنکه حسوداست
ندید آنچه که هست
ماندگارباش
همیشه که پسندیده شود
روزگارهم گذرد
با همه خوب وبدش
عمر آه هست بخدا
جان فدای تو شود
غم دنیا زیاد است
رفتنی ها وفور
تو صبور باش و بدان
روزی زمان باتو شود
گرکه آرامش دل
روح وروان میخواهد
باورم کن
که دل جاو مکان تو شود

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مرداد ۱۴۰۳ ساعت 7:38 توسط samira
|

دردودل با آسمان
رازو نیازی بیش نیست
گفتگو با یک رفیق
در لحظه تدبیر چیست؟
کاش باران آنقدر سیلاب شود
تا بدانیم مالک روی زمین
دردست کیست
هرکسی گوید
که عدالت در من است
این هوا و آسمان
در بست فرمان من است
یک قدم دورشو نمان دوروبرش
چونکه این آدم
زبد هم بدتراست
با رفیقان دوست باش
با دشمنانت مهربان
باورم کن
کار دشمن گاه گاهی صد چندان
ازرفیقان برتر است

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مرداد ۱۴۰۳ ساعت 8:27 توسط samira
|
چه کسی با خبر است
که تودربین همه تنهایی؟
چه کسی می فهمد
که تو در دل هزاران امیّد
امّا از حسرت دوری تمنا داری؟
بگو با من بگو
چه کسی میداند که دو فردای دگر
منو تو خواهیم ماند؟
بازکن پنجره را
که هوای تازه چه صفایی دارد
لمس کن زندگی را
که در آن شکوفه ها میبارد
درقلب را بگشا
اعتماد کن وفایی دارد
گذرا شد روزوشب
آدم زشت هم خدایی دارد
باورش کن مرنجان دلی
به یادگار می ماند
لب خندان همش صورت زیبا دارد
گر فراموش شوی
یا که خودت دوری کنی از همه کس
روزی خواهد آمد اززمین و آسمان
غصّه و غم میبارد
امتحان کن زحسرت دور شو
شادی کردن چه هوایی دارد
زود بر خیز رفیق بیا
که فقط جای تو را کم دارد

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مرداد ۱۴۰۳ ساعت 5:13 توسط samira
|

چه غمی داره دلم
توراکم داره دلم
به هوای دیدنت
سر به هر جا زده ام
باز پریشون دلم
آخ چه دلتنگه دلم
دنیا زندون برام
عشق رفته از تنم
وای چه بیماره دلم
تو به رویای منی
عاشق تبدار منی
امّا باز شک داره دلم
چونکه زخم داره دلم
خیلی غم داره دلم

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم مرداد ۱۴۰۳ ساعت 8:1 توسط samira
|

هوا ابری وسیاه نم نمک بارانی
گاهی هم میغرّد
انگاری درد مرا میداند
شاید هم از حال دلم می فهمد
که چنین می نالد
یا ازاشک چشام
که درخلوت خود میریزد
باخبر است
باورم شد که او میبیند
پنهان شدن غصّه وغم
جان مرا میگیرد
آههههه چه تند شد باران
دل من میگیرد
اشک همراه دلم می گرید
بغض سنگین نگفته بفریاد آمد
آی بس کن
نفس آه و دم است
به کجا میبری خورا همه در گذرند
آسمان میداند
که منم مثل خوداو غم عالم دارم
آخه هم درد من است
از گریه هاش می فهمم
دل او عین دلم بارانیست
ازدرون چیزی نگویم
بخدا طوفانیست
همه چیز بارانیست

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم مرداد ۱۴۰۳ ساعت 5:21 توسط samira
|